آبستن است . از وى رشك برد و او را به شراول « 1 » دختوى « 2 » داد . شراول دختوى از امراء بزرگ بود . خان چون از لشكر بازگشت از منليك پرسيد . ساتيلمش خاتون جواب فرمود كه من او را به كس بخشيدم . خان فرمود كه وى از من آبستن بود . خان از اين سبب رنجيده گشت چون رسم مغول چنين بود چيزى نگفت . عنقريب « 3 » ايسان بوغا « 4 » درگذشت . در اولوس ( 7 ر ) مغول خانى نماند و « 5 » مردم مغول هر كس به سر خود مانده و خرابى در اولوس راه يافت و امير بولاجى دوغلات 13 كه جد اين كمينه است در آن مقام شد كه خانى پيدا سازد و نظام ملك باز دهد و « 6 » انتظام يابد . تاش تيمور نامى را فرستاد كه دختوى شراول را يابد ، از احوال منليك « 7 » و آنچه در حمل او « 8 » بود استكشاف نمايد . اگر پسرى باشد دزديده بيارد . تاش تيمور گفت طلب « 9 » اين امر به غايت دور و دراز است . زاد و راحله به اين سفر وفا نكند . سيصد رأس بز عنايت فرماييد تا شير ايشان را خورده ، مردم به مردم گشته اين مطلوب را به دست آورده آيد « 10 » .
امير بولاجى آنچه او طلب نموده بود مبذول داشته روان كرد . مدتها در اطراف مغولستان گشت چنان كه از اين سيصد بز يك بز كبود « 11 » مانده بود كه به مردم دختوى شراول رسيد . از احوال منليك 14 و فرزندش پرسيد « 12 » گفتند منليك پسرى زاده و از دختوى نيز پسرى 15 دارد . هر دو با هم مىباشند . پسر خان را توغلقتمور نام ماندهاند [ - نهادهاند ؟ ] و پسر شراول اينجو ملك 16 نام دارد . القصه به هر طورى توغلقتمور را گرفته گريخته متوجه امير بولاجى شد .
امير بولاجى از آقسو بود . به وقتى كه چغتاىخان ممالك را بخش فرمود به اورتوبو « 13 » كه جد امير بولاجى است ، منگلاى « 14 » سويه را داد ، عبارت از آفتاب روبا شد و حد شرقى آن كوسان و تار « 15 » بوگور و حد مغربى آن سام عز « 16 » و جاقشمان « 17 » كه آخر ولايت
هامش
( 1 ) . نت : + دخترى .
( 2 ) . نگ : + شراول .
( 3 ) . نت : + ايشان .
( 4 ) . نت : ايسابوغان .
( 5 ) . نت : - و .
( 6 ) . نب : - و .
( 7 ) . نب : منلك .
( 8 ) . نب : - او .
( 9 ) . نب : عليه .
( 10 ) . نت : آوردهايد .
( 11 ) . نگ : قهوهاى .
( 12 ) . نت : پرسيدش .
( 13 ) . نب : + را .
( 14 ) . نت : اورتوبرا .
( 15 ) . نت : مار .
( 16 ) . نگ : غز .
( 17 ) . نت : جاقسمان .