مرا بعد از بدر گردن زدى ، پدر سعيد را در جنگ كشتى ، و هنگام برگرداندن پدر مروان به مدينه به عثمان ايراد گرفتى » « 1 » .
همچنين هنگام خلافت على عليه السّلام ، عبيد الله بن عمر به امام حسن عليه السّلام سفارش فرستاد با من ملاقات كن كه با تو كارى دارم . وقتىكه به ملاقات هم رسيدند عبيد الله به امام حسن عليه السّلام گفت :
« پدرت به اول و آخر قريش ضربه زده و مردم با او دشمن هستند ، به من كمك كن تا او را خلع كنيم و تو را به جاى او بنشانيم » « 2 »
وقتى كه از ابن عباس پرسيدند :
« چرا قريش على عليه السّلام را دشمن مىدارند ؟ » گفت : « زيرا على عليه السّلام اول آنها را وارد آتش كرد و باعث عار آخرشان شد » « 3 » .
رقباى آن حضرت نيز به اين نارضايتى قريش دامن مىزدند و از آن به سود خود بهره مىبردند . عمر بن خطاب به سعد بن عاص گفت :
« طورى به من نگاه مىكنى ، مثل اينكه من پدر تو را كشتم ؛ ولى من او را نكشتم ، على بن ابى طالب كشته است » « 4 » .
خود على عليه السّلام بعد از ضربت خوردن به دست ابن ملجم ، در ضمن شعرى به شدت دشمنى قريش نسبت به خودشان اشاره فرموده است .
تكلم قريش تمناى لتقتلنى * فلا و ربك ما فازوا و ما ظفروا « 5 » « 6 »
هامش
( 1 ) . ابن واضح ، احمد بن ابى يعقوب . تاريخ يعقوبى ، منشورات الشريف الرضى ، قم ، 1414 ه ، ج 2 ، ص 178 .
( 2 ) . ابن ابى الحديد ، شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 498 .
( 3 ) . ابن شهر آشوب . همان ، ص 220 .
( 4 ) . ابن سعد . الطبقات الكبرى ، دار بيروت ، 1405 ه ، ج 5 ، ص 31 .
( 5 ) . قريش آرزو داشتند كه خودشان مرا بكشند ، ولى موفق به اين كار نشدند .
( 6 ) . ابن شهر آشوب . همان ، ص 312 .