بر سر آن نبشته : خط پادشاه بر بالاى آن نگاشته ، صفت مركب ، نامه موصوف
( 16 ) - بهر چراست : براى چيست
( 17 ) - چاكردارى : خادمنوازى و بندهپرورى
ص 933
( 1 ) - شاگرد : در اينجا مراد كارمند و مرئوس باصطلاح امروز ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 721 شمارهء ( 11 )
( 2 ) - همداستان : موافق و راضى
( 3 ) - اين استادم : مراد بو سهل زوزنى كه رئيس ديوان رسالت شده بود
( 4 ) - بگشت : تغيير حال يافت و دگرگونه شد
( 5 ) - درشتى :
خشونت و ترشروئى و تندى
( 6 ) - قفص : بفتح اول و دوم قفس يا زندان پرندگان ، در اينجا مجازا بمعنى تنگنا است و بهر دو صورت در شعر فارسى به كار رفته است و در لغتنامهء دهخدا اين دو بيت از مولوى و فردوسى براى استشهاد آمده است :
مرغ بىاندازه چون شد در قفص * گفت حق بر جان فسون خواند و قصص
مگوى آنچه هرگز نگفتست كس * به مردى مكن باد را در قفس
( 7 ) - تبعت : بفتح اول و كسر دوم عاقبت به دو شكنجه و سياست
( 8 ) - صولىوار : مانند صولى - صولى بضم اول اديب بزرگ در گذشته به سال 335 يا 336 هجرى صاحب كتابى است در اخبار آل عباس بنام « الاوراق فى اخبار آل العباس و اشعارهم » ، نگاه كنيد به لغتنامهء - دهخدا
( 9 ) - معنى دو جمله : براستى بايد گفت كه وى در روزگار كمنظير است
( 10 ) - در ايستاده است : اصرار ورزيده و مداومت كرده و كوشيده است
( 11 ) - معنى جمله : مردم از اين خودنمائى بستوه آمدند و فرياد برداشتهاند ، حذف « اند » فعل معين بقرينهء « است »
( 12 ) - فراستدندى : پذيرفتند و قبول كردند
( 13 ) - ابو الحسن علىّ بن الفرات الوزير : وزير مقتدر خليفهء عباسى است كه به سال 312 بقتل رسيد
( 14 ) - بحترى : بضم اول و سكون دوم و ضم سوم و كسر چهارم شاعر عرب در گذشته به سال 384 صاحب قصيدهء معروف در باب مدائن و ستايش ايرانيان
( 15 ) - روى : بفتح اول و كسر دوم آخرين حرف اصلى قافيه
( 16 ) - پاى بازپس نهد : كم آيد و از عهده برنيايد
( 17 ) - و اللّه . . . : و ايزد ما را از ناراستى و لغزش بدهش و فراخى بخشش خود نگاه داراد
ص 934
( 1 ) - پوشنگ : شهرى نزديك هرات
( 2 ) - بنهء سبكتر : بضم اول رخت و اسباب كمتر
( 3 ) - تعبيه فرمود : آرايش كامل نظامى به لشكر داد
( 4 ) - ميمنه : بفتح اول و سكون دوم و فتح سوم سوى راست مقابل ميسره ( سوى چپ )
( 5 ) - ساقه : خلاف مقدمه ، بازپسينان لشكر
( 6 ) - كلاه دو شاخ : كلاه دو گوشه يا دو شاخه
( 7 ) - خليفت : خليفه بمعنى جانشين و نايب
( 8 ) - سوار داغى : يعنى سوار بر اسب داغى ( اسب دولتى ؟ ) نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض - داغى صفت نسبى از داغ كه عبارت است از نشان كردن پوست با آهن تفته به شكل