و از ميان معركه گريختند و فاصله گرفتند
( 6 ) - حشمت : شكوه و مهابت
( 7 ) - بر چوبها زده :
بر سر چوب نصب كرده ، حال براى سرها
( 8 ) - نهادند عبرت را : براى عبرت گرفتن ديگران قرار دادند
( 9 ) - نماز ديگر : هنگام نماز عصر
( 10 ) - پيش پيلان انداختند : زير پاى فيل افكندند و هلاك كردند
( 11 ) - هول روزى : روزى بسيار وحشتناك و سخت بد ، تقديم صفت بر موصوف
( 12 ) - غانما ظافرا : غنيمت گرفته و پيروزمند ، قيد
( 13 ) - برملا : بر سر انجمن و آشكار ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 7 شمارهء ( 4 )
ص 665
( 1 ) - معظم : بضم اول و سكون دوم و فتح سوم قسمت بيشتر و بيشترين چيزى و اكثر آن
( 2 ) - فراوه : بفتح اول شهركى است از اعمال نسا بين نسا و دهستان خوارزم . . . ( نقل از لغتنامه )
( 3 ) - بانامتر : نامدارتر و مشهورتر
( 4 ) - استوا : به گفتهء ياقوت بضم اول و سكون دوم و ضم تاء سوم نام ناحيهايست كه قصبهء آن خبوشان است ( قوچان امروز ) و در آن وقت تابع نشابور بوده است ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 5 ) - قدر حاجب : نام يكى از حاجبان كه در سه مورد ديگر نيز ازو ذكرى به ميان آمده است
( 6 ) - كوه بلخان : بلخانكوه سلسله كوهستانى است در سرحد ايران و تركستان ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 624 شمارهء ( 18 )
( 7 ) - آلت بيابان : سازوبرگ و اسباب بيابان نوردى
( 8 ) - منتظم : به سامان و آراسته ، اسم فاعل از انتظام
( 9 ) - ديگر روى : از جهت ديگر
( 10 ) - گذاره شوند :
بضم اول بگذرند و عبور كنند ، فرخى فرمايد :
بر آب جيحون پل كردن و گذاره شدن * بزرگ معجزهاى باشد و قوى برهان
( بنقل از لغتنامهء دهخدا )
( 11 ) - به خدمت : براى گزاردن احترام و تكريم
( 12 ) - صاحب بريد : رئيس چاپار
( 13 ) - كنيس : بفتح اول و كسر دوم - كنيسهها جمع كنيسه است كه واژهيى است عربى . . . و نوعى از كجاوه بوده است ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 14 ) - خيمه حرس : چادر نگاهبانان يا خيمهء كشيكخانه
( 15 ) - عقابين : تثنيه عقاب ، دو چوب كه مقصر را بر آنها بسته چوب مىزدند ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 212 شمارهء ( 14 ) در فرهنگ دكتر معين آمده است « ظاهرا سر آن دو چوب به شكل عقاب بوده است »
( 16 ) - نيارست : جرأت نداشت و نمىتوانست و يارا نداشت
( 17 ) - اعمال طاهر : بفتح اول حواشى و اطرافيان و عمال طاهر و يا باصطلاح ابواب جمعى
( 18 ) - هزارگان : يعنى هزار تازيانه ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 19 ) - تلطف : نرمى كردن و خشوع نمودن ، مصدر باب تفعل از مجرد لطف