بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى * صوفى نشود صافى تا درنكشد جامى
( 10 ) - حاجب جامهدار : يارق تغمش يكى از حاجبان و سالاران سلطان مسعود بوده است ( لغتنامهء دهخدا )
( 11 ) - معنى جمله : بو العسكر ( پس از سركوبى برادرش عيسى ) بولايت مكران گماشته شد
( 12 ) - مضبوط : نيك نگاهداشته ، اسم مفعول از ضبط
( 13 ) - حاكم . . .
امير بغداد است : مرحوم دكتر فياض در حاشيه نوشتهاند « حاكم اينجا در آن وقت با كاليجار ديلمى صاحب اهواز بود . . . و امير بغداد درين هنگام جلال الدولة بوده است . . . چون اغلب در آن ايام امارت بغداد بدست ديالمه بود بدين سبب او را يعنى با كاليجار را امير بغداد گفته است » - ابو طاهر جلال الدولة از ديالمهء عراق و خوزستان و كرمان ( 416 - 435 )
( 14 ) - به خويشتن مشغول است : گويا مقصود اشاره به جنگهاى خانگى است كه ميان باكاليجار و عمويش ابو الفوارس بر سر حكومت كرمان درگرفته بود
( 15 ) - پايان سيستان : پائين سيستان يا جنوب آن
( 16 ) - ديگر روى : از جانب ديگر
( 17 ) - حشم اين دولت : چاكران و خدمتگزاران دولت غزنوى
( 18 ) - احمد على نوشتگين : آخر سالار بود ، نگاه كنيد به صفحهء 396
( 19 ) - كدخداى لشكر : پيشكار و متصدى و مباشر امور لشكر
( 20 ) - كلاه دو شاخ :
كلاه دو گوشه يا دوپره
( 21 ) - ساخت زر : سازوبرگ زرين اسب
( 22 ) - شمشير حمايل :
شمشير حمايلدار يا كمر شمشير ، نظامى فرمايد :
فلك بند كمر شمشير بادت * تن پيل و شكوه شير بادت
حمايل : بفتح اول جمع حميله يا حماله بمعنى دوال شمشير و آنچه در براندازند
( 23 ) - جريدهء عرض : دفتر ثبت نام لشكريان
( 24 ) - عارض : عرض و ساندهندهء لشكر
ص 655
( 1 ) - سگزى : سيستانى
( 2 ) - بيستگانى : مواجب لشكريان
( 3 ) - به مشافهه : شفاهى
( 4 ) - عتاب : بكسر اول ملامت كردن و خشم گرفتن
( 5 ) - مهمل : متروك و به خود فروگذاشته ، اسم مفعول از اهمال
( 6 ) - فرج دادن : گشايش از بند اندوه دادن
( 7 ) - بىخداوند : بىصاحب
( 8 ) - تيماركش : غمخوار و سرپرست دلسوز ، صفت مركب فاعلى
( 9 ) - سواد : بفتح اول دشت آبرفتى دجله و فرات ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 237 شمارهء ( 2 )
( 10 ) - فرابريد : قطع شد و به پايان آمد
( 11 ) - آزار : رنجش
( 12 ) - معنى دو جمله : آل بويه مىترسيدند كه كرمان را از ما پس بگيرند
( 13 ) - بشود : برود
( 14 ) - فترات : بفتح اول و دوم جمع فترت بمعنى ضعف و شكستگى
( 15 ) - فتور : بضم اول سستى
( 16 ) - بىرسمى مىكردند : بر خلاف قاعده رفتار مىنمودند و ستم و تعدى مىكردند
( 17 ) - بستوه شد : ملول و عاجز شد و به تنگ آمد - بستوه صفت است مركب از پيشوند ( به ) و اسم ( ستوه ) - ستوهگاه به صورت صفت به كار مىرود و مقابل آن نستوه است
( 18 ) - پسر مافنه : عطف بيان يا بدل وزير امير بغداد