« خواهم شد » ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 22 ) - خوش خوش : آهسته آهسته و نرمنرم ، قيد وصف و روش
( 23 ) - پاى افشارم : پايدارى كنم
( 24 ) - كمينها برگشاييد :
از نهانگاه بيرون آئيد و بر دشمن بتازيد
( 25 ) - عز . . . : ياد وى گرامى باد
ص 653
( 1 ) - دور بازآمد : تا مسافتى بعيد رفت
( 2 ) - گذاره : گذرگاه و معبر ، اسم مكان
( 3 ) - ساقه :
دنبالهء لشكر و بازپسينان آن
( 4 ) - نيكاسبه : دارندهء اسب رهوار و خوب ، صفت تركيبى
( 5 ) - طليعه : بفتح اول و كسر دوم پيشرو لشكر ، طلايه
( 6 ) - هزاهزى عظيم : بفتح اول سر و صدا و غوغائى بزرگ ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 498 شمارهء ( 10 )
( 7 ) - جنگى قوى پيش گرفته :
به جنگ سختى پرداخته ، حال براى مقدمه
( 8 ) - كارى ريشاريش : جنگ دست و گريبان يا تنبهتن ، موصوف و صفت تركيبى
( 9 ) - يك زمان : مدتى كوتاه
( 10 ) - مدد : بفتح اول و دوم دستيارى و پشتيبانى ، باصطلاح نيروى كمكى
( 11 ) - تن بازپس دادند : بازپس نشستند يا عقبنشينى كردند
( 12 ) - دورى : مسافتى دور و بعيد ، صفت جانشين موصوف
( 13 ) - ايستانيده بود : گماشته و نصب كرده بود
( 14 ) - غوغا : بفتح اول و سكون دوم شرانگيزان و هنگامهجويان ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 34 شمارهء ( 13 )
( 15 ) - آسوده : تازهنفس ، صفت سوار
( 16 ) - دار و گير : گيرودار بمعنى زدوخورد و جنگ و جدال ، اسم مركب
( 17 ) - نظام بگسست : سامان و صفآرائى درهم ريخت
( 18 ) - معنى دو جمله : با آنان كه به مددشان آمدند برخوردند و تصادم كردند
( 19 ) - بيش : ديگر و از آن پس
( 20 ) - معنى جمله :
هركس سر خود گرفت و در انديشهء نجات خود بود
( 21 ) - در دم ايشان نشستند : در دنبال ايشان قرار گرفتند
( 22 ) - صعبى هزيمت : سختى شكست
( 23 ) - رزان : بفتح اول انگورستان - جمع رز بمعنى درخت انگور و انگور و باغ انگور و گاه مطلق باغ
( 24 ) - سلاحها بينداخته : سازوبرگ جنگ افكنده ، حال براى نشابوريان
( 25 ) - پايان : پايين - پيغمبر . . . برفت و بر پايان كوهى شد ( ترجمهء طبرى از بلعمى ، بنقل لغتنامه )
ص 654
( 1 ) - خيارهتر : بكسر اول برگزيدهتر
( 2 ) - منصور : پيروز و نصرت يافته
( 3 ) - را : حرف اضافه بمعنى « در » براى ظرفيت
( 4 ) - كشيدند : بر دار كشيدند
( 5 ) - مستضعف : زار و ناتوان ، ضعيف شمرده شده ، اسم مفعول از استضعاف مصدر باب استفعال
( 6 ) - بيش : ديگر و از آن پس
( 7 ) - از حديث حديث شكافد : حرفى بدنبال حرفى آيد و يا بمطلبى ديگر كشد نظير الكلام يجر الكلام
( 8 ) - كه : تعليل است نه تفسير ، يعنى به علت آن كه ذكر اين در تاريخ ضرورت دارد ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 9 ) - ببايد : بايسته است و ضرورت دارد ، فعل تام ، سعدى فرمايد :