شهرى ) كه آن را ساخت و دجله و خابور ( نام شهر بزرگى ميان رأس العين و فرات ) به او خراج مىداد ( از دجله و خابور براى وى خراج گرفته مىشد ) سختيها و حوادث روزگار از وى نترسيد و پادشاهيش از ميان رفت و درگاه او متروك ماند ، پس چنين گشتند كه آنان گوئى برگى خشك بودند كه آن را صبا و دبور ( باد شمال و جنوب ) برد و پراكنده كرد
( 6 ) - ابى الطيب المصعبى : ابو طيب محمد بن حاتم المصعبى مدتى صاحب ديوان رسالت نصر بن احمد و از كتاب مشهور او بود . . . وى از شاعران چيرهدست در عربى و فارسى ( نقل از صفحهء 358 جلد اول تاريخ ادبيات در ايران تأليف دكتر ذبيح اللّه صفا چاپ تهران ، سال 1332 ) - مرحوم دكتر فياض در حاشيه نوشتهاند « حل مشكلات اين قصيده و به عبارت بهتر تصحيح غلطهايى كه در آن راه يافته و آن را بدين صورت درآورده است مقدور نشد . . . »
( 7 ) - فسوس : بضم اول استهزاء و لاغ و ريشخند
( 8 ) - از نمودن :
از لحاظ نمايش و از نظر جلوهگرى
( 9 ) - پسودن : بفتح اول لمس كردن
( 10 ) - معنى مصراع : از نظر طعم چون زهر و از لحاظ حسن سمعه و شهرت چون نواى چنگى كه دلفريب است
( 11 ) - بزيدن : بفتح اول وزيدن
( 12 ) - گاز : مقراض - مرحوم دكتر فياض نوشتهاند شايد جمله چنين باشد : چنان كز بريدن چو الماس گازى
( 13 ) - قمار : بضم اول شهرى در هند
( 14 ) - يمان : بفتح اول يمن
( 15 ) - آزر : بفتح زاء نام پدر ابراهيم كه بتگرى مشهور بود
( 16 ) - جحيم : بفتح اول دوزخ
( 17 ) - مهربازى : در صفحهء 358 ج 1 تاريخ ادبيات در ايران تأليف دكتر صفا بجاى آن « نيكبازى » آمده است كه درست مىنمايد بمعنى سخت گشاده مىباشى
( 18 ) - درايش : ظاهرا اسم مصدر است از دراييدن به معنى بانگ كردن و گفتن
( 19 ) - كرك طرازى : مرحوم دكتر فياض حدس زدهاند شايد « ترك طرازى » بوده است
( 20 ) - طراز : بفتح اول شهر حسن خيز تركستان - معنى مصراع روشن نشد
( 21 ) - بست : مرحوم دكتر فياض در حاشيه نوشتهاند « بس + ت ، يعنى از بس كه تراشه مات هست ؟
( 22 ) - داده : در نسخهء بدل « زاده » آمد كه شايد ترجيح داشته باشد معنى مصراع : گوئى در وقت شطرنجبازى براى تو مهره زاده مىشود كه با آن مىتوانى شطرنج بازان ماهر را مات كنى
( 23 ) - چرا ابلهانند : در نسخهء بدل « چرا ابلهان راست » آمده كه صحيح مىنمايد
( 24 ) - دراج : بضم اول پرندهاى از تيرهء ماكيان
ص 514
( 1 ) - غرچه : بفتح اول و سكون دوم ابله و نامرد
( 2 ) - آن مرد تازى : آن مرد عرب ، به كنايه مراد پيامبر اكرم
( 3 ) - معنى مصراع : اى جهان ، بيقين نيازى به اين گونه توصيف ندارى
( 4 ) - مقدر . . . : ( خداوند ) اندازهكنندهء عمرها و آفرينندهء شب و روز ، توانا ، قاهر ، پادشاه پادشاهان ، بزرگ باد عظمت او و منزه و پاك باد نامهايش
( 5 ) - اقطار : بفتح اول و سكون