آوردن كه مهمّى بزرك پيش داشت ، هم ابو العسكر را نواخت و خلعت فرمود وزين اميد بداد ؛ و نرسيد ، كه آن افتاد كه افتاد 1 . و امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، چون بهرات كار يكرويه شد ، چنان كه در مجلّد پنجم از تاريخ ياد كرده آمد ، حاجب جامهدار را ، يارق تغمش ، نامزد كرد با فوجى قوى سپاه درگاهى و تركمانان قزل و بوقه و كوكتاش 2 كه در زينهار خدمت 3 آمده بودند ، و بسيستان فرستاد و از آنجا بمكران رفتند . و امير يوسف را با فوجى لشكر قوى بقصدار فرستاد و گفت :
« پشتيوان 4 شماست تا اگر بمدد حاجت آيد ، مردم فرستد و اگر خود بايد آمد ، بيايد » ، و سالار اين لشكر را پنهان مثال داده بود تا يوسف را نگاه دارد . و غرض از فرستادن او بقصدار آن بود تا يكچند از چشم لشكر دور باشد كه نام سپاهسالارى بر وى بود .
و آخر درين سال فروگرفتندش 5 به بلق 6 در پل خمارتگين چون به غزنين مىآمديم و آن قصّه پس ازين در مجلّد هفتم بيايد .
مكرانى چون خبر اين لشكرها و برادر بشنود ، كار جنگ بساخت و پيادهيى بيست هزار كيچى 7 و ريگى 8 و مكرانى و از هر ناحيتى و هر دستى فراز آورد و شش هزار سوار . و حاجب جامه دار بمكران رسيد - و سخت هشيار و بيدار سالارى بود و مبارزى آمد نامدار - و با وى مقدّمان بودند و لشكر حريص و آراسته . دو - هزار سوار سلطانى و تركمان در خرماستانهاشان كمين نشاندند و كوس بزدند و مكرانى بيرون آمد ، و بر پيل بود و لشكر را پيش آورد : سوار و پياده و ده پيل خياره . جنگى پيوستند ، چنان كه آسيا بر خون بگشت 9 . و هر دو لشكر نيك بكوشيدند و داد بدادند . و نزديك بود كه خللى افتادى جامهدار را ، امّا پيش رفت و بانگ بر لشكر برزد و مبارزان و اعيان يارى دادند و كمين درگشادند و مكرانى برگشت به هزيمت ، و به دو رسيدند در مضيقى 10 كه مىگريخت ، بكشتندش و سرش برداشتند و بسيار مردم وى كشته آمد . و سه روز شهر و نواحى غارت كردند و بسيار مال و چهارپاى بدست لشكر افتاد . پس بو العسكر را به اميرى بنشاندند و چون قرارش گرفت و مردم آن نواحى بر وى بياراميدند ، جامهدار با لشكر بازگشت ، چنان كه پس ازين
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 290
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٩٠