هنوز پيك از شترش پياده نشده بود كه پيرامونش را گرفتند و خبر نامه را مىپرسيدند .
اين كار را با ابن عباس نيز تكرار كردند . و چون وى ، مطلب را از آنان پنهان داشت ، گمان بد دربارهاش بردند و اظهارنظرهاى مختلف كردند . چندان كه ابن عباس از حماقتشان ناراحت شد و با لحنى سرزنشآميز به آنان گفت :
« واى بر شما تا كى بر سر عقل نمىآييد . نمىبينيد پيك معاويه مىآيد و هيچكس نمىداند براى چه آمده است . از آنان سر و صدايى شنيده نمىشود ؛ و حال آنكه شما نسبت به من هر روز به بدگمانى مشغوليد » . « 1 »
نتيجهء حكميّت و بازتاب آن
بحث و گفتگو ميان داوران ، حدود دو ماه به طول انجاميد . ابوموسى مىكوشيد در ضمن مذاكرات ، خلافت « عبداللَّه بن عُمر » را بر عَمْروعاص تحميل كند . از سوى ديگر عمروعاص با تعريف و تمجيد از معاويه و معرفى وى به عنوان ولىّ دم عثمان ، سعى مىكرد ابوموسى را به پذيرش خلافت وى متقاعد كند .
سرانجام بر اين اتفاق كردند كه حضرت على عليه السلام و معاويه را از خلافت خلع كنند و امر خلافت را به « شوُرى » واگذارند . پس از اين توافق ، اعلام كردند مردم براى استماع نتيجهء حَكَميّت جمع شوند .
پس از اجتماع مردم ، ابوموسى رو به عمروعاص كرد و گفت : منبر برو و نظريّه خويش را اعلام كن . عمروعاص - كه از نخست براى چنين روزى از او تجليل مىكرد - با تعجب گفت : « سُبحانَ اللَّهُ ! حاشا كه من ( چنين جسارتى بكنم و ) پيش از تو منبر روم ؛ در حالى كه خداوند تو را در ايمان و هجرت مقدم داشته و تو نمايندهء اهل يمن به سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله و بالعكس ، نمايندهء رسول گرامى به سوى آنان هستى . علاوه بر آنكه تو از نظر سِنّى نيز از من بزرگترى . بنابراين تو ابتدا صحبت كن » « 2 » .
ابوموسى خواست سخن آغاز كند ولى ابن عبّاس به وى گفت : عمروعاص قصد فريب تو
هامش
( 1 ) - همان مدرك ، ص 534
( 2 ) - مراجعه شود به الامامة و السياسة ، ج 1 ، ص 118 و وقعه صفين ، ص 544