مردان او در قلعه آمادهء دفاع بودند و خود زفر نيز از دژ بيرون نمىآمد و آمادهباش داده بود .
مسيّب بن نجبه ، از سران توّابين ، به او پيغام داد كه براى رفع نيازمندىهاى لشكر توّابين ، بازارى بگشايد . خود نيز شخصاً تا در قلعه رفت و از زفر اجازهء ديدار و مذاكره خواست . هذيل ، فرزند زفر ، با او صحبت كرد و به نزد پدر بازگشت و گفت :
« مسيّب مردى بزرگ است و از شما اجازهء ملاقات خواسته . »
زفر كه مسيّب را خوب مىشناخت ، به فرزندش گفت : « پسرك من ، تو نمىدانى او كيست ؟ او يكّهسوار عرب و قهرمان قبايل مضر است . اگر ده تن از اشراف و سران مضر را بشمارند ، او يكى از آنان است ، او مردى موحّد و با ايمان و پرهيزگار است . زود برو و او را نزد من بياور ! »
زفر استقبال گرمى از مسيّب به عمل آورد و او را در كنار خود نشاند و از اهداف قيام و حركت پرسيد . مسيّب هم ماجرا و علّت قيام را بيان كرد .
زفر گفت :
علّت اينكه ما در قلعه را بستيم اين بود كه هدف شما را نمىدانستيم و روشن نبود كه شما به جنگ ما آمدهايد يا برنامهء ديگرى داريد . بنابراين ، حالت دفاعى به خود گرفتيم . حالا كه مقصد شما روشن شد ، با شما حرفى نداريم . ما شما را به نيكى و پرهيزگارى مىشناسيم . سپس به فرزندش دستور داد كه براى لشكر توّابين بازارى بگشايد تا آنها بتوانند نيازمندىهاى خود را تهيّه نمايند . « 1 »
هامش
( 1 ) - ترجمهء كامل ابن اثير ، ج 6 ، ص 21 ؛ تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 593 - 594 .