تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
پس از محمد بن حنفيه عبد اللَّه بن عباس و عبد اللَّه بن زبير بحضور امام حسين آمدند و گفتند : از اين سفر درگذر ! آن بزرگوار فرمود : جدم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله اين مأموريت را به من داده ، چاره‌اى نيست جز اينكه بايد بروم . ابن عباس در حالى خارج شد كه ميگفت : وا حسيناه ! پس از ايشان عبد اللَّه بن عمر بحضور امام حسين آمد و گفت : با اين مردم گمراه صلح و سازش كن و آن بزرگوار را از جنگ و جدال بر حذر داشت . امام حسين در جوابش فرمود : اى ابو عبد الرحمن ! آيا نميدانى يكى از ناچيزىهاى دنيا نزد خدا اين است كه سر يحيى بن زكريا عليه السّلام را بعنوان هديه براى زن زناكارى از زنان بنى اسرائيل بردند ؟ آيا نميدانى كه بنى اسرائيل از موقع طلوع فجر تا طلوع شمس تعداد هفتاد پيغمبر را شهيد كردند و پس از اين جنايات وارد بازار و مشغول خريد و فروش شدند ؟ گويا ، اصلا مرتكب جنايتى نشده باشند ، با اين جنايات خدا در نابود كردن آنان تعجيل نكرد . ولى بعدا بشدت از آنان مؤاخذه نمود ! ؟ اى ابو عبد الرحمن از خدا بترس و از يارى كردن من خوددارى مكن ! شيخ مفيد از فرزدق شاعر روايت مىكند كه گفت : من در سنهء - 60 - هجرى با مادرم حج بجاى آوردم . در آن هنگامى كه شتر مادرم را ميراندم تا داخل حرم مكه شوم با امام حسين مواجه شدم كه از مكه خارج ميشد و شمشير و سپرهاى آن حضرت بهمراهش بود . گفتم : اين قطار شتر از كيست ؟ گفته شد : از حسين بن على بن ابى طالب عليه السّلام است . من نزد آن حضرت رفتم و سلام كردم و گفتم : خدا آرزو و خواستهء تو را آن طور كه دوست دارى بر آورده نمايد . پدر و مادرم بفدايت چه باعث شد كه تو حج را ترك كنى ! ؟ فرمود : اگر اين عمل را انجام نميدادم مرا ميگرفتند . پس از آن به من
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 407 | العلامة المجلسي / محمدجواد نجفى