تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
در موقع شهادت چهل و هشت ساله بود . 14 - در كتاب احتجاج از شخصى روايت مىكند كه گفت : من بحضور امام حسن عليه السّلام مشرف شدم و گفتم : تو ما را ذليل كردى و ما شيعيان را غلام زر خريد قرار دادى ، هيچ مردى با تو باقى نمانده است ! فرمود : براى چه ! ؟ گفتم : براى اينكه امر خلافت را به اين مرد ستمكيش تسليم نمودى فرمود : به خدا قسم من اين امر را به او واگذار نكردم مگر آن موقعى كه يار و ياورى نداشتم . اگر من ياورانى ميداشتم شب و روز با معاويه ميجنگيدم تا اينكه خدا بين من و او حكم فرمايد . ولى من اهل كوفه را شناخته و آنان را امتحان نموده‌ام ، آنچه كه از آنان فاسد است براى من صلاحيت ندارد . ايشان لفظا و عملا وفادار نيستند ، آنان مختلفند ، زيرا بما ميگويند : قلب‌هاى ما با شما است ، در صورتى كه شمشيرهاى آنان بر عليه ما شهرت يافته‌اند . در همين موقع كه آن امام مظلوم با من سخن ميگفت ناگاه خون بالا آورد و طشتى را طلب كرد كه قبلا از خون دهانش پر شده بود . من گفتم : يا بن رسول اللَّه ! اين خونها چيست ؟ من تو را دردمند نمىبينم ! ؟ فرمود : آرى معاويهء ستمكيش شخصى را تحريك نموده و مرا مسموم كرده است ، جگرم اين طور كه ميبينى قطعه قطعه خارج مىشود . گفتم : پس چرا معالجه نميكنى ؟ فرمود : دو مرتبه مرا مسموم نموده و اين مرتبه سوم است كه دوائى برايش پيدا نميكنم . به من اطلاع داده شد كه معاويه براى پادشاه روم نوشته و تقاضا كرده بود : مقدارى زهر كشنده كه آشاميدنى باشد براى وى بفرستد . پادشاه روم در جوابش نوشت : دين و مذهب ما براى ما صلاح نميداند ، بر كشتن كسى كه سر جنگ با ما ندارد اعانت نمائيم . معاويه دوباره نوشت : اين مرد پسر همان مردى است كه در تهامه خروج كرده بود ، وى خروج كرده و سلطنت پدرش را مطالبه مىكند . منظور من اين است كه شخصى را تحريك كنم تا اين زهر آشاميدنى را بخورد او دهد و بدين وسيله
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 157 | العلامة المجلسي / محمدجواد نجفى