نامى كه در وهله اول نكتهاى را در ذهن مىپرورد و پس از اندكى تفكر پرده از حقيقتى ديگر برمىدارد . . . كه اين خود صنعتى است اديبانه ، كه ايهام ناميده مىشود .
نويسنده در كتاب خاضر در مقدمهاى كوتاه از بخشى از آلام فاطمه پرده برمىدارد و بى محابا از دردهاى مانده بر جان و دل و غصههاى مانده بر گلو سخن مىگويد . خواننده در همان چند سطر اول درمىيابد كه اين كتاب ، دردنامه است و اين نوع سخن ، مرثيه سرايى !
او اين حكايت را در قالب جملاتى زيبا چنين ترسيم مىكند :
اينها دردهايى است كه نويسنده را - اگر احساس داشته باشد - خاكستر مىكند ، و قلم را - اگر به تعداد درختان عالم باشد - مىسوزاند ، و دفترى به پهناى گيتى را آتش مىزند . ( مقدمه ، ص 5 و 6 )
او اگر از درد سخن مىگويد ، درد را خوب مىشناسد . بسان غم فرزندى در مصيبت مادر خويش ، و در فرزندى او همين بس كه درد را با هرم قلب على پيوند مىدهد و زخم را با خارى در چشم او و استخوانى در گلوى او :
درد را - اگر بسيار عميق باشد - به زخم تشبيه مىكنند و زخم را - اگر بيش از حد سوزنده باشد - به آتش ، و حرارت كلام آتش مىتواند با هرم قلب على در بيست و پنج سال سكوت خار در چشم و استخوان در گلوى او برابرى كند ؟ ( همان ، ص 6 )
و سرانجام اعترافى زيبا كه خاتمه مقدمه اوست و به حق مىتوان گفت : « ختامه مسك »
. . . و اين قلم تنها كارى كه مىتواند بكند ، اقرار و اعتراف به عجز است در مسير شناخت الفباى اين كتاب مظلوميت ، چه رسد به شناساندن و تقرير و تصوير كردن آن . ( همان ، ص 7 )
بانوى آب و آفتاب ( طرحى نو در كتاب شناسى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 207
مساهمون: حسين سروقامت
ص٢٠٧