تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم ( فارسي ) — صفحة مقدمه 6

مساهمون:

صمقدمه ٦
به چه درد مىخورد ؟ مگر نه اين است كه هر انسانى روزى پاى به عرصهء دنيا مىنهد و چند صباحى ديگر رخت به سراى ديگر مىكشد ؟ تحقيق دربارهء انسانى كه ديروز نبود و پس فردا هم نخواهد بود . چه ارزشى دارد ؟ در كنكاش و پژوهش ميان دو عدم چه فايده‌يى نهفته است ؟ اما واقع اين است كه هر رويدادى نتيجهء رويداهاى پيشين و هر نتيجه پى سبب رويدادهاى پسين است . كسى كه ديروز را نشناسد ، امروز را نمىتواند درك كند ، و كسى كه امروز را در نيابد ، نخواهد توانست فردا را ببيند و خود را براى فردا آماده سازد . راست گفته‌اند كه هر انسانى خود جهانى است و زير هر سنگ گورى تاريخ كاملى خفته است . تاريخ آيينه‌اى است كه در برابر ديدگان بشر امروز قرار داده‌اند كه به آن بنگرد و از خطاى اسلاف خود درس عبرت بگيرد و پيش از آنكه خونى از دماغى جارى شود ، از خونريزى و كشت و كشتار و ويرانى جلوگيرى كند . « مقصود از اثبات حكايات و تاريخ آن است تا مرد عاقل بىمعانات تجارب مجرب شود و به مطالعهء امثال اين مقالات مهذب گردد . » هيچ انسان مهذبى ، هرگز ، حتى براى لحظه‌يى هم كه باشد ، نمىخواهد بهارى كه جوينى ، در ذكر مراجعت چنگيزخان واقعا همانند يك تصوير مجسم كرده است ، براى افراد بشر و لو كه دشمنش باشد ، تكرار شود : « چون خبر قدوم ربيع به ربع مسكون و رباع عالم رسيد ، سبزه چون دل مغمومان از جاى برخاست ، و هنگام اسحار بر اغصان اشجار بلبلان بر موافقت فاختگان و قمارى شيون و نوحه‌گرى آغاز كردند ، و بر ياد جوانانى كه هر بهار بر چهرهء انوار و ازهار در بساتين و متنزّهات مىكش و غمگسار بودندى سحاب از ديده‌ها اشك مىباريد و مىگفت : باران است ، و غنچه در حسرت غنجان از دلتنگى خون در شيشه مىكرد و فرا مىنمود كه خنده است ، گل بر تأسف گلرخان بنفشه عذار جامه چاك مىكرد و مىگفت : شكفته‌ام ، سوسن در كسوت سوگواران ازرق مىپوشيد و اغلوطه مىداد كه آسمان‌رنگم ، سرو آزاد از تلهّف هر سرو قامتى خوشرفتار به مدد