تيغ تيمور كه از ديدهء خلق * بود چون آب نهان در شمشير
160
چو از اقبال شه سر بر فلك ساييد فرمان شد * كه سازندش به اندك فرصتى چون خلد آبادان
523
چو تيره شود مرد را روزگار * همه آن كند كش نيايد به كار
426
چو كردم تفكّر ، به من پير عقل * بگفتا ، به جنّت گشودند در
159
چون بار دگر خسرو اورنگ طراز * آيين طرب در اصفهان كرد آغاز
490
چون حسن مىترسم از مخمورى روز جزا * بادهء آمرزشم از جام استغفار ده
353
چون ماه يكشبه قدرى مانده تا غروب * چون شمع صبحدم نفسى مانده تا هلاك
568
خرقه از كوتاهى شوقم گريبان مىدرد * در رفوكاريش از جسم ضعيفم تار ده
353
خرقهء تجريد و نعلين توكل حاضر است * دادهاى سامان كارم قوتى در كار ده
353
در جناب آنكه او را بندهء ديرينهام * گرچه عمرى پارهء تن بودم اكنون پينهام
568
در حريمش بر زمين هرگز نمىافتد سخن * زانكه فرش آستان اوست سقف آسمان
442
در زمان شه دين ظاهر شد * بىطلبكار چو خورشيد منير
160
در زمين كربلا چشمم فراتافشان نماى * در طواف كعبهام مژگان زمزم بار ده
353
درى شد به صحرا گشوده كه هست * مقيم اندر آن چاوشان ظفر
159
درين سال اگر چه به اقبال شاه * بسى فتح و نصرت درآمد ز در
159
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاى * فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد
529
دمى نمىگذرد كين دل كباب مرا * جهان بر آتش محنت كباب تر نكند
569
دور دستان را به احسان ياد كردن همّت است * ور نه هر نخلى به پاى خود ثمر مىافكند
96
زهى پادشاهى كه از جود او * نيفتد كسى را به سائل نظر
159
زينت افروز تختگاه عجم * روشنايى ده ممالك جم
278
ساكنان نجف از تشنگى آزاد شدند * رحمت حق همه را شامل و ياور آمد
113
سال تاريخ چو پرسيدم از ايشان گفتند * آب ما از مدد ساقى كوثر آمد
113
سواد شهر دلها را سيه كرد * چرا چون لاله در صحرا نباشيم
540
شاه اقبال قرين خسرو دين شاه صفى * آنكه خاك قدمش زيور افسر آمد
113