اعتراف دشمن
در ميان لشكر امير المؤمنين ( ع ) شخصى به نام ابو نوح بود . روزى يكى از بستگان او به نام ذوالكلاع كه جزو لشكريان معاويه بود نزد او آمد و گفت :
- نزد تو آمدهام تا حديثى را كه در زمان عمر از عمرو عاص شنيدهام برايت بگويم .
- آن حديث چيست ؟
- عمرو عاص از پيامبر خدا ( ص ) نقل كرد كه آن حضرت فرمود : بين اهل شام و اهل عراق جنگ مىشود و حق با يكى از آن دو لشكر است كه پيشواى هدايت نيز در ميان آنان است و عمّار ياسر نيز با او است .
- قسم به خدا كه عمّار در بين ما است .
- آيا بر جنگ با ما تصميم جدّى دارد ؟
- آرى ، قسم به پروردگار كعبه ، او از من در جنگ با شما جدّىتر است ، در حالى كه من دوست داشتم همهء شما يك نفر بوديد و من سر آن يك تن را از پيكر جدا مىكردم .
سپس ذوالكلاع سلامتش را به عهده گرفت و درخواست كرد تا با او به طرف لشكر شام برود و تنها يك كلمه به عمرو عاص بگويد كه عمّار ياسر در بين لشكر اميرالمؤمنين ( ع ) است تا شايد به اين وسيله صلحى بين دو طرف برقرار شود . ابو نوح پس از توكّل بر خدا و استغاثه به درگاهش با ذوالكلاع پيش عمرو عاص آمد ، در حالى كه او نزد معاويه بود .
ذوالكلاع به عمر و عاص گفت :
- آيا دوست دارى مردى ناصح خبرى از عمّار ياسر به تو بدهد ؟
- آن شخص كيست ؟
- پسر عموى من ( ابو نوح ) است .
سپس عمرو عاص او را سوگند داد و پرسيد :
- آيا عمّار بن ياسر در بين شما است ؟
- من تا جهت سؤال تو را ندانم جواب نمىگويم ، زيرا غير از او نيز از اصحاب رسول خدا ( ص ) با ما هستند كه همه بر جنگ شما تصميم جدى دارند .