محاصره درآوردند . در اين هنگام حمّانى را ديدند كه در اتاقى در بسته ، درحالىكه لباس سادهاى از پشم بر تن دارد ؛ بر بسترى از سنگريزه و خاك به پرستش خدا و به تلاوت قرآن مشغول است . در همان حال او را دستگير كردند و به سوى متوكّل بردند . 5 مسعودى گويد : حسين بن اسماعيل به كوفه وارد شد ، او فرماندهى لشكرى بود كه با يحيى بن عمر 6 ( شهيد به سال 250 هجرى ) برخورد كرده ، او را كشته بود . به عنوان جلوس رسمى نشست ، و همه به ديدنش آمدند و كسى از بنى هاشم در كوفه نماند مگر اينكه از او ديدن كرد . حسين بن اسماعيل از حال او جويا شد و علّت نيامدنش را پرسيد و جمعى را براى احضارش فرستاد . وقتى حمّانى را آوردند ، پرسيد چرا از ديدن ما تخلّف كردى ؟ حمّانى ، چنان پاسخ قاطعى داد كه گويا دست از زندگى شسته است .
گفت : آيا مىخواستى در اين پيروزى كه نصيبت شده ترا تهنيّت و تبريك بگويم ؟ !
1 - قتلت أعزّ من ركب المطايا * و جئتك أستلينك في الكلام
2 - و عزّ عليّ أن ألقاك إلّا * و فيما بيننا حدّ الحسام
3 - و لكنّ الجناح إذا أهيضت * قو ادمه يرفّ على الأكام
1 - تو عزيزترين كسىكه بر پشت مركبها سوار مىشد ، كشتهاى ، آنگاه من بيايم و با تو شيرينزبانى كنم و تبريك بگويم .
2 - براى من سخت است كه تو را ببينم ، مگر وقتىكه ميان ما شمشير آبدار حاكم باشد .
3 - ولى مرغى كه شاهبالش شكسته باشد ، فقط بر روى تپهها پرواز مىكند . 7
حسين بن اسماعيل گفت : تو حقّ خونخواهى دارى ، من ناراحتى تو را منكر نيستم ، او را خلعت بخشيد و با احترام به منزلش بازگردانيد .
ابو احمد موفّق باللّه ، خليفهى عبّاسى متوفّى به سال 278 هجرى ، دوبار حمّانى را به زندان انداخت . يكبار كفيل يكى از سادات شده بود ، و بارديگر از او سعايت كرده بودند ، كه مىخواهد بر خليفه بشورد . 8
آرى ، او بود كه به روزگار ستم و حكومت ستمگران ، زبان در كام نكرد ، و نام شهيد علوى يحيى بن عمر را پيوسته در يادها زنده داشت :