مقدمه
از زمانهاى دور ، يكى از دغدغههاى هميشگىام ، به عنوان يك مسلمان ايرانى ، هويت فرهنگى و تمدنى اسلام و ايران بود . از اين رو هر كجا احتمال مىدادم كه ممكن است گم شده خويش را بيابم با اشتياق به آن سو مىشتافتم . اگر سخنرانى بود ، مىشنيدم و اگر كتاب و مقالهاى بود ، مىخواندم و به تدريج دريافتم به دليل سوءنيت بيگانگان و رخوت خودىها به امت و ملت ما و فرهنگ و تمدنش ، ظلمى عظيم شده است .
از يك سو بيگانگان فضايل مسلمين را انكار و از سوى ديگر مسلمانان در ثبت و ضبط و عرضه دستاوردهاى علمى و فرهنگى خويش تسامح كردند و در نتيجه اين باور غلط جهانى ، حتى در بين مسلمانان و ايرانيان ، به وجود آمد كه فرنگيان تافتهاى جدابافته در خلقت هستند و از يك هوش و استعداد استثنايى برخوردارند كه ديگر ملل ، ازجمله مسلمانان ، از آن بىبهرهاند . از يونان قديم تا رُم و رُنسانس ، همواره آنها پيشتاز و مولّد ، و شرقيان و مسلمانان دنبالهرو و مصرفكننده بودهاند .
نتيجه عملى چنين باور فراگيرى كه از حدود دو سده پيش تا كنون تبليغ مىشده ، اين بوده است كه سعى بيهوده نكنيم و سرنوشت محتوم خود را به عنوان انسانهاى درجه چندم با همه تبعات سياسى و فرهنگى آن بپذيريم ! به اين ترتيب ملاحظه مىشود كه هوشيارى شيطنتآميز سلطهجويان غربى و غفلت ما به مرور موجب پيدايش باورهايى در مردم ما شده كه بايد آنها را نوعى صفات ثانويه بهشمار آورد و آن اينكه : « سعى بيهوده نكنيم ! ما را نرسد كه در آرزوى قلّههاى رفيع علم و معرفت باشيم ، بلكه بايد به همين حدى كه در ازل قسمت