قيس فتكاروا منه و قال لهم : أمرّ بكم ما بين عير و أحد . فقالوا له : إذا مررت بهما فآذنّا بهما . فلمّا توسط بهم أرض المدينة . قال لهم : ذاك عير و هذا أحد .
فنزلوا عن ظهر إبله و قالوا : قد أصبنا بغيتنا . فلا حاجة لنا في إبلك فاذهب حيث شئت . و كتبوا إلى إخوانهم الّذين بفدك و خيبر : أنّا قد أصبنا الموضع فهلمّوا إلينا . فكتبوا إليهم : أنّا قد استقرّت بنا الدّار و اتّخذنا الأموال ، و ما أقربنا منكم . فإذا كان ذلك فما أسرعنا إليكم . فاتّخذوا بأرض المدينة الأموال . فلمّا كثرت أموالهم بلغ تبّعا فغزاهم فتحصّنوا منه فحاصرهم و كانوا يرقّون لضعفاء أصحاب تبّع فيلقون إليهم باللّيل التمر و الشعير . فبلغ ذلك تبّعا فرقّ لهم و آمنهم فنزلوا إليه . فقال لهم : إنّي قد استطبت بلادكم و لا أراني إلّا مقيما فيكم . فقالوا له : إنّه ليس ذاك لك . إنّها مهاجر نبيّ . و ليس ذلك لأحد حتّى
شرح
چند شتر كرايه كردند ، ساربان گفت : شما را از ميان عير و احد مىبرم و بعد شما را به خيبر مىرسانم . گفتند : باشد اما به عير و احد كه رسيدى ما را خبر كن . چون به خاك مدينه رسيدند ساربان گفت : اين كوه عير است و اين ديگر كوه احد . جهودان پياده شدند و گفتند ما به مقصد رسيديم ، تو به هر جا مىخواهى برو . بعد به سايرين نوشتند كه ما هجرتگاه را يافتيم ، همگان به اينجا كوچ كنيد . آنان پاسخ نوشتند كه اينك ما مستقر شدهايم ، خانه و مزرعه ساختهايم ، ما همينجا مىمانيم ، راه دورى نيست ، موقعى كه پيامبر مبعوث شد به شما مىپيونديم . جهودان مدينه ثروت و دولت كافى به دست آورده بودند ، خبر به پادشاه يمن رسيد ، به سوى آنان تاخت ، جهودان در قلعه متحصن شدند ، و چون محاصره به طول انجاميد و سپاه يمن آذوقهء كافى نداشتند جهودان شبها برايشان نان جو و خرما مىانداختند ، پادشاه يمن باخبر شد و آنان را امان داد ، بعد گفت : ديار شما را پسنديدم ، من نيز با شما اقامت مىكنم .
گفتند : اينجا پايتخت يك پيامبر است ، هيچ قدرتى نمىتواند در اينجا مستقر شود . گفت : پس از فاميل خود جمعى را اسكان مىدهم تا در يارى آن پيامبر بكوشند . بعد دو خانوادهء اوس و خزرج را در مدينه سكنا داد . فرزندان اوس