تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 7

مساهمون:

ص٧
نقل مىكند كه گفت : بپيامبر خدا گفته شد : يا رسول اللَّه ! براى چيست كه اين قدر فاطمهء زهراء را ميبوسى و او را در بر ميگيرى و نزديك خويشتن جاى ميدهى ، با او يك لطف و مرحمتى دارى كه با دختران ديگر خود ندارى ! ؟ فرمود : جبرئيل يك سيب از سيب‌هاى بهشت براى من آورد و من آن را خوردم ، آن سيب در پشت من مبدل بنطفه شد ، وقتى با خديجه همبستر شدم وى بفاطمه حامله گرديد ، لذا من از فاطمه بوى بهشت ميبويم . 5 - نيز در كتاب : سابق الذكر از ابن عباس نقل مىكند كه گفت : عايشه موقعى نزد پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله مشرف شد كه ديد رسول خدا فاطمهء اطهر را ميبوسد عايشه گفت : يا رسول اللَّه ! آيا فاطمه را دوست ميدارى ! ؟ پيغمبر اكرم فرمود : آرى ، به خدا قسم ، اگر تو ميدانستى من چقدر فاطمه‌ام را دوست ميدارم تو نيز او را بيشتر دوست ميداشتى ، زيرا موقعى كه مرا در شب معراج به آسمان چهارم بردند جبرئيل اذان گفت و ميكائيل اقامه گفت ، آنگاه به من گفته شد : يا محمّد ! جلو بيا و نماز بگذار ، گفتم : اى جبرئيل با بودن تو من جلو بيايم و نماز بگذارم ؟ گفت : آرى ، زيرا خداى حكيم پيامبران مرسل خود را بر ملائكه مقرب خود فضيلت و برترى داده و تو را يك فضيلت مخصوصى عطا نموده است ، من جلو رفتم و با اهل آسمان چهارم نماز بجاى آوردم ، وقتى به طرف راست خود متوجه شدم حضرت ابراهيم را ديدم كه در يكى از باغهاى بهشت است و گروهى از ملائكه در اطراف آن بزرگوار اجتماع نموده‌اند . سپس وقتى بسوى آسمان پنجم و ششم بالا رفتم ندائى شنيدم كه گفت : يا محمّد ! پدر تو ابراهيم خوب پدرى و برادرت على بن ابى طالب خوب برادرى است . هنگامى كه متوجه سرا پرده‌ها شدم جبرئيل دست مرا گرفت و داخل بهشت نمود ناگاه با درختى از نور مواجه شدم كه ديدم دو ملك حله و زيورهائى به آن ميپيچند گفتم : اى حبيب من جبرئيل ! اين درخت از كيست ! ؟ گفت : از برادرت حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام است ، اين دو ملك تا روز قيامت حله و زيور به اين درخت