ميان صحراى وسيع خشك و رمل ، آب مىآورد ؟
مهار [ مركبها ] را به طرف شنزارى غير قابل رفتن ، برگرداند
[ سنگ ] سفيدى كه مانند نقرهء زراندود ، برق مىزد ، پديدار شد
فرمود : آن را برگردانيد ، اگر اين كار كنيد
سيراب شده و اگر نه سيراب نخواهيد شد
[ همه ] در كندن آن ، هم دست شدند
سنگ ، مانند چارپاى چموشى كه سوارشدن برآن ممكن نباشد ، مقاومت مىكرد
تا وقتى ، آنها را خسته كرد
هماوردى آمد كه هرگاه به ميدانهاى مبارزه وارد مىشد ، پيروز مىگشت
پس آن [ سنگ در دست او ] به مانند گويى در دست جوان نيرومند ، با ساعدى درشت بود
كه آن را در ميدان بازى پرتاپ كند
پس از زير آن ، با آبى پيوسته [ و ] گوارا كه
بر گواراترين و لذيذترين آبها زيادتى داشت ، آن [ جمعيت ] را سيراب كرد
تا چون همه نوشيدند . سنگ را به جاى خود باز گرداند
و رفت كه خيال مىكردى ، كسى به محلّ آن سنگ نزديك نشده است
اين فرزند فاطمه است . جانشين پيامبر
و هر كس در فضيلت و كارهاى شگرف او سخن گويد ، تكذيب نمىشود . « 1 »
هامش
( 1 ). وَلَقَدْ سَرى فيما يَسِيرُ بِلَيلةٍ * بعد العشاءِ مغامرا في مَوكبِ
حتّى أتى مُتبتّلا فِي قائِم * ألقى قواعِدَهُ بقاع مُجدبِ
فَدنا فَصاحَ بِهِ فأَشرَفَ ماثلًا * كالنَّسرِ فَوقَ شَظِيَّةٍ مِنْ مرقبِ
هَل قُربَ قائِمكَ الّذي بَوّأتهُ * ماء يُصابُ فَقال : ما مِنْ مَشربِ
إلّا بِغاية فَرسَخِين وَمَن لَنا * بِالماءِ بين نقاوقيّ سَبْسَبِ
فَثَنى الأعِنَة نَحْوَ وَعثٍ فاجتلى * بَيضاءَ تَبْرق كاللُجينِ المذهبِ
قال : إقلبوها إنَّكُم إن تفعلوا * تُروَوا ولا تُروَون إن لَم تُقلبِ
فاعصُو صَبوا في قَلعِها فَتَمَنْعَتْ * مِنهُم تَمنُّعَ صَعْبَةٍ لَمْ تُركبِ
حَتّى إذا أَعيتْهُمْ أَهوى لَها * كُفوٌ مَتى تَرِد المُغالِبُ تُغلَبِ
فَكأنَّها كُرة بِكَفِ حزوّر * عبل الذّراع دَحابها في مَلْعَبِ
فَسَقاهُمْ مِنْ تَحتِها مُتَسَلسِلًا * عَذِباً يَزيدُ عَلَى الّالذِّ الأعذبِ
حَتّى إذا شَرِبُوا جَمِيعاً رَدَّها * وَمَضى فَخِلتَ مَكانَها لَم يُقْرَبِ
ذاكَ ابنُ فاطمةَ الوَصِيّ وَمَن يَقُلْ * فِي فَضْلِهِ وَفِعالِه لا يُكذبِ