نزد راهب آمديم و گفتيم : واى بر تو ! تو نبودى كه گمان مىكردى ، اين نزديكى آبى نيست ؟ در حالى كه ما همين جا آب بيرون آورديم و نوشيديم و با خود برديم . گفت : به خدا قسم ، فقط پيامبر يا جانشين پيامبر ، آن آب را بيرون مىآورد . گفتيم : در ميان ما جانشين پيامبرمان هست . گفت : نزد او برويد و بگوييد كه پيامبر ، هنگام وفات ، به او چه فرمود ؟ ما نزد حضرت على عليه السلام آمديم و گفتيم :
اين راهب چنين و چنان گفت .
فرمود به او بگوييد : اگر به تو بگويم ، از عقيدهات دست مىكشى و اسلام مىآورى ؟ به او گفتيم و او گفت : بله .
نزد اميرمؤمنان عليه السلام آمديم و عرض كرديم : سوگند خورد كه اسلام بياورد .
فرمود : برويد به او خبر دهيد ، آخرين چيزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود ، اين بود : نماز ، نماز . پيامبر صلى الله عليه و آله سرش را در دامان من گذاشته بود و پيوسته مىگفت : نماز ، نماز ، تا اين كه رحلت كرد . اين كلام را به راهب گفتيم و او هم اسلام آورد .
سيد بن حميرى قسمتى از قصيده بائيه خود ( معروف به مذهبه ) را دربارهء همين ماجرا سروده است :
و در مسافرت خود ، يك شب پس از عشا
تمام شب را فرو رفته در ميان گروهى راه پيمود
تا اين كه پيش راهبى در صومعهاى
كه در بيابان خشكى بنا شده بود ، آمد
[ حضرت عليه السلام ] نزديك آمده او را صدا زد
[ راهب ] مانند كركس ( بالاى كوه ) از مكان بلند ، ايستاده سركشيد .
آيا نزديك صومعهاى كه در آن اقامت دارى
آبى در دسترس هست ؟ گفت : آبشخورى نيست
مگر در فاصله دو فرسخى ، و چه كسى براى ما
ولايت نامه ( ترجمه خصائص اميرالمؤمنين ع ) ( فارسى ) — صفحة 51
مساهمون: الشريف الرضي
ص٥١