بر درِ خانه ديدم ، به من گفت : حاج خليفه اينجاست ؟ گفتم : او را چه كار دارى ؟ گفت :
كارى دارم كه بايد به او بگويم .
به او گفتم : كار خود را بگو من به او خواهم گفت ؛ چرا كه او مشغول است . به من گفت : به او بگو كه من ديشب در خواب گاو بزرگى را ديدم كه آن را آراسته بودند و انواع زيور و لباس بر آن پوشانده بودند و مىگرداندند و بر در خانهء خليفه او را متوقف كردند تا خليفه از خانهاش بيرون آمد و گفت : آرى ، اين همان است . آنگاه آن را برد و مردم پشت او راه افتادند تا اينكه از مكه خارج شد . در آنجا گاو را كشتند و دست و پا و سر او را در چاه انداختند . مىگويد : از خوابى كه ديده بود ، تعجب كردم و آن واقعه و اين خواب را براى مردم مكه و بزرگانشان تعريف كردم . آنها نيز گاوى خريدند و آن را آراستند و پوشاندند و دسته جمعى با آن بيرون شديم و گاو را در همه جا گردانديم تا به محل حفر چشمه رسيديم و در آنجا گاو را كشتيم و سر و دست و پا و خون آن را در چاهى كه نام برده بود ، ريختيم .
مىافزايد : وقتى به اين مكان رسيديم آب فواره مىزد و نمىدانستيم كه به كجا مىرود و چشمهاى و اثرى از آن پيدا نبود . . . همين كه گاو كشته شده را در چاه انداختيم ، كسى دست مرا گرفت و در جايى نگاه داشت و گفت : اينجا را حفر كنيد . ما نيز حفر كرديم و آب فواره زد . در آنجا راهى بود كه در كوه قرار داشت و سوارهها با اسب از آن رد مىشدند . آنجا را پاكسازى و اصلاح كرديم ، آب در اين مسير به جريان افتاد و ما صداى آب را مىشنيديم و هنوز حدود چهار روز نگذشته بود كه آب به مكه رسيد و از اطراف چاه به ما خبر دادند كه آنها نمىتوانند آب آن را ( از جريان ) باز دارند و ديرى نگذشت كه چاه پر و تبديل به آبگير شد .
شيخ شمسالدين حنبلى كه در اين داستان از وى ياد شده ، همان ابنقيم جوزيه « 1 » است و پس از ذكر داستان مىگويد : مردى كه اين داستان را باز گفته ، مىگويد : من در مكه در خانهء او وارد شده و همسايهاش بودم و در بارهاش جويا شدم . فهميدم كه
هامش
( 1 ) - عالم و مصنف معروف ، محمدبن ابىبكربن ايوب ، متولد 691 و متوفاى 751 ه . است .