1 - ستمگران و جباران پس از آنكه بر بنى اسرائيل غلبه يافته و قسمت بيشتر شهر و ديار آنان را گرفتند و فرزندانشان را اسير و خود آنها را ذليل نمودند به سبب اينكه آنان عهد و پيمان خدا را فراموش كرده بودند و گناهان در ميان آنها زياد شده بود و پيامبرى نداشتند پس خداوند « اشمويل » پيامبر را براى آنان فرستاد ، آنان به او گفتند اگر راست مىگويى براى ما پادشاهى برانگيز تا در راه خدا بجنگيم و اين نشانه نبوت و پيامبرى تو است ( ربيع و كلبى ) 2 - آنان ميخواستند با « عمالقه » جنگ كنند پس درخواست پادشاهى ، كردند كه امير آنان شود و در سايه قدرت او كليه آنان متحد و حالشان منظم گردد و در جنگ با دشمن پيروز شوند ( سدى ) 3 - خداوند « اشموئيل » پيامبر را براى اينان فرستاد و چهل سال به بهترين صورت گذراندند تا مسئله جالوت و عمالقه پيش آمد و اينان به اشموئيل گفتند كه براى ما پادشاهى برگزين . . . ( وهب ) ابو عبد اللَّه ميگويد « ملك » در اين زمان به كسى ميگفتند كه لشگر را مىبرد ( باصطلاح امير لشكر ) و پيامبر ، كارش را برپا مىداشت و از طرف خدا و بوسيله وحى او را آگاه مىساخت ( از جريان و عواقب كارها ) .
« قالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ »
پيامبر در مقابل درخواست آنان گفت اگر جنگ بر شما واجب و فرض شود شايد
« أَلَّا تُقاتِلُوا »
جنگ نكنيد و به آنچه هم اكنون مىگوييد وفا ننمائيد . منظور پيامبر از اين بيان ، بدست آوردن در فهميدن مقدار علاقه و حرص آنان به جنگ بود و نيز اين خود بمنزله گرفتن عهد و پيمان از آنان بود و معناى « عسيتم » « قاربتم » نزديك شديد و معناى « عسيت ان افعل كذا » اينست كه نزديك شدم به آن كار .
« قالُوا وَ ما لَنا أَلَّا نُقاتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ »
اين جمعيت گفتند چيست براى ما در جنگ نكردن ( يعنى چه علت دارد كه جنگ نكنيم ) .
بعضى كلمه « ما » را به معناى « نفى » گرفته و چنين معنا ميكنند « و نيست براى ما