2 - از ابن عباس ، سعيد بن جبير و سدى روايت شده كه فرشتهاى به ابراهيم بشارت داده بود كه خداوند تو را بعنوان « خليل » خود برگزيده است و دعاى تو را مستجاب و مرده را بدعاى تو زنده مىكند .
از اين جهت ابراهيم از خدا درخواست زنده كردن مردگان كرد كه اطمينان كند او اين مقام را پيدا كرده كه دعايش مستجاب مىشود و « خليل خدا » شده است .
3 - در احتجاج ابراهيم با نمرود كه او گفت من زنده مىكنم و ميميرانم محبوسين را آزاد و مجرمان را نابود مىكنم . ابراهيم گفت اين ، زنده كردن نيست در همين وقت ابراهيم از خدا خواست كه خدايا ، نشان بده چگونه مرده زنده ميكنى تا نمرود بداند .
روايت شده كه نمرود ابراهيم را تهديد به كشتن كرده بود اگر خداوند مرده زنده نكند بطورى كه نمرود ببيند و از همين جهت ابراهيم گفت
« لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي »
يعنى تا دلم آرام بگيرد و مطمئن شوم كه نمرود مرا نخواهد كشت . اينوجه را محمد بن اسحاق بن يسار گفته است .
4 - او دوست داشت كه اين مطلب را از راه عيان و شهود ببيند و به آن يقين پيدا كند پس از آنكه از راه استدلال فهميده و به آن علم حاصل كرده بود و اينوجه از وجوه ديگر اقوى است .
« قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ »
- الف در أ و لم . . . براى استفهام و پرسش است يعنى آيا ايمان نياوردهاى و مقصود از آن ، اثبات مطلب است كه قطعاً تو ايمان آوردهاى پس چرا چنين سؤالى ميكنى ؟
خاصيت اين « الف » اينست كه اگر به جمله « منفى » داخل شود مثل اين آيه منظور ، اثبات و اگر بر جمله « مثبت » داخل گردد منظور « نفى » مىباشد مانند اين آيه :
« أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ . . . »
يعنى آيا تو گفتهاى . . . . . كه منظور اينست كه نگفتهاى .
« قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي »
گفت آرى من مؤمنام ولى اين درخواست