مقصود از اين استخوانها بعقيده « سدى » همان استخوانهاى الاغش بود ولى بعقيده ضحاك و قتاده و ربيع مقصود استخوانهاى خودش بود بنا بر اين معنا ميگويند خداوند اولين عضوى را كه از او زنده كرد چشمانش بود كه با آنها ميديد استخوانهاى پوسيده و پراكندهاش گرد هم آمده و گوشتى كه قبلا درندگان خورده بودند بار ديگر بر روى استخوانها پوشيده شد تا بدنش به صورت كامل درآمد و برخاست و الاغش نيز به صورت اول درآمد .
« فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ »
وقتى روشن شد و دانست كه او صد سال مرده بود . و او از دو راه بمرگ صد سالهاش آگاه شد :
1 - از ديدن الاغش كه به كلى پوسيده شده بود و خبر دادن خدا به اينكه او مرده بود و نشاندادن زنده كردن و امثال آن .
2 - او وقتى به وطنش بازگشت و ديد همه چيز دگرگون شده است مثلا ديد نوههايش پير شدهاند در حالى كه او پدران آنها را در حال جوانى گذاشته و رفته بود .
از حضرت على عليه السلام نقل شده است كه « عزير » وقتى از عائلهاش خارج شد همسرش آبستن بود و خود او در سن پنجاه سالگى بود تا خدا او را صد سال ميراند و زنده كرد پس برگشت بسوى اهلش به همان سن پنجاه سالگى در حالى كه پسرش به سن صد سالگى رسيده بود و پسرش پنجاه سال از خودش بزرگتر بود ! و اين از آيات خدا بود گويند وقتى عزير بازگشت ديد بخت النصر نسخههاى تورات را سوزانده است او بار ديگر مطالب تورات را كه حفظ داشت گفت و نوشتند .
مردى از آن ميان گفت پدرم مرا خبر داد از پدرش كه نسخه تورات در باغ انگور او دفن شده است و اگر شما آن باغ را به من نشان دهيد من آن نسخه را ميتوانم بيرون بياورم و بتورات اصلى دست پيدا كنيم به او جاى آن باغ را نشان دادند و آن نسخه را بيرون آوردند وقتى با آنچه عزير گفته و نوشته بودند تطبيق كردند ديدند حتى يك كلمه و يك حرف هم اختلاف ندارد اين بود كه گفتند عزير پسر خداست كه خداوند تورات را در قلب او قرار داده است .