از تو باشد ، آرزو دارم بمانم ، و زمان تو را درك نمايم » .
عبد المطّلب در آن هنگام كه محمد ( ص ) به هشت سالگى رسيد ، از دنيا رفت ، پس از عبد المطّلب ، ابو طالب از او سرپرستى كرد ، شب و روز ، ساعتى از او جدا نشد ، و هنگام خواب ، نزد او مىخوابيد ، و اين برنامه همچنان ادامه داشت تا هنگامى كه پيامبر ( ص ) به حدّى رسيد كه ديگر نياز به نگهبان نداشت .
اشعار دختران عبد المطّلب در سوگ پدر :
ابن هشام در كتاب السيرة نقل مىكند : هنگامى كه عبد المطّلب در بستر مرگ قرار گرفت و فهميد كه مرگ نزديك است ، دختران خود را كه شش نفر بودند به حضور طلبيد و به آنها گفت : قبل از آنكه بميرم براى من گريه كنيد تا گفتار شما را در سوگ خود بشنوم .
دختران بنامهاى : صفيّه ، برّه ، عاتكه ، امّ حكيم ، اميمه و اروى هر يك به ترتيب زير اشعار و يا شعرى در سوگ پدر گفتند :
صفيّه در حال گريه گفت :
ارقت لصوت نائحة بليل * على رجل بقارعة الصّعيد
ففاضت عند ذلكم دموعى * على خدّى كمنحدر الفريد
على الفيّاض شيبة ذى المعالى * ابيك الخير وارث كلّ جود
رفيع البنت ابلج ذى فضول * و غيث النّاس فى الّزمن الحرود
( تا پايان اشعار )
برّه در حال گريه گفت :
اعينى جودا بدمع درر * على طيب الخيم و المعتصر
على شيبة الحمد ذى المكرمات * و ذى المجد و العزّ و المفتخر
( تا آخر اشعار )