از گذشته نسبت به او مهربان بود و از او مراقبت مىكرد ، و اين برنامه همچنان ادامه داشت تا وقتى كه عبد المطّلب در سال هشتم ولادت پيامبر ( ص ) از دنيا رفت .
وصيّت عبد المطّلب به ابو طالب
عبد المطّلب وقتى كه نشانههاى مرگ را احساس كرد ، پسرش ابو طالب را به حضور طلبيد و به او چنين وصيّت كرد :
اى ابو طالب ! خوب در حفظ اين پسر يگانه كه بوى پدر را استشمام نكرده ، و مهربانى مادر را نچشيده ( و در كودكى يتيم بوده ) مراقب باش ، همچون جگرت از او نگهبانى كن ، بدان كه من در ميان پسرانم تنها ترا براى اين كار برگزيدهام ، زيرا مادر تو و مادر پدر او يكى است .
اى ابو طالب ! هرگاه ايّام زندگى ( دوران اسلام ) او را درك كردى ، خواهى دانست كه من كاملا او را مىشناختم و از همه بيشتر به مقام او آگاهى داشتم ، اگر توانستى كه از او پيروى كنى ، از او پيروى كن ، و با زبان و دست و مال خود ، او را يارى نما ، زيرا سوگند به خدا او به زودى سرور و آقاى شما مىگردد ، و به موقعيتى مىرسد كه هيچيك از پسران پدرانم به آن نرسيده و نمىرسند .
اى ابو طالب ! من هيچيك از پدران تو را نيافتم كه همچون پدر او ( عبد اللّه ) باشد ، و يا مادرشان همچون مادر او ( آمنه ) باشد ، او را كه تنها و يتيم است محافظت كن ، آيا وصيّت مرا پذيرفتى ؟
ابو طالب عرض كرد : آرى پذيرفتم و خداوند را شاهد مىگيرم كه پذيرفتم .
عبد المطّلب گفت : دست خود را به سوى من دراز كن .
ابو طالب ، دستش را به سوى پدر دراز كرد ، عبد المطّلب دست خود را بر دست ابو طالب زد ، آنگاه گفت : « اكنون مرگ براى من آسان گرديد » .
عبد المطّلب همواره دست محمد ( ص ) را مىبوسيد ، و به او مىگفت :
« گواهى مىدهم كه من هرگز احدى از فرزندانم را نبوسيدهام كه خوشبوتر و زيباتر