يكى از فرستادگان مشركين بنام « سراقه » در بيابان به آنحضرت رسيد و سر راه آنحضرت را گرفت .
پيامبر ( ص ) به خداى بزرگ متوجّه شد و نفرين كرد ، پاهاى سراقه در زمين سخت بيابان فرو رفت ، او با گريه و زارى ، از پيامبر ( ص ) تقاضاى امان كرد .
پيامبر ( ص ) به او لطف فرمود و از او گذشت .
معجزهاى در كنار خيمهء چادر نشينان
پيامبر ( ص ) در مسير راه به چادرى از چادر نشينان كه مربوط به « ام معبد خزاعى » بود رسيد ، خواست از او گوشت يا شير خريدارى كند ، ولى بر اثر خشكسالى ، نه گوشتى بود و نه شيرى .
پيامبر ( ص ) به يك گوسفندى نگاه كرد و از امّ معبد اجازه خواست كه از شير آن بهرهمند شود .
امّ معبد اجازه داد و گفت : اگر آن گوسفند شير مىداشت ما از آن استفاده مىكرديم و به تو مىداديم .
پيامبر ( ص ) به پستان آن گوسفند دست كشيد ، و دعا كرد كه خداوند آن را پر از شير كند ، ناگهان شير از پستان آن گوسفند جارى شد به طورى كه پيامبر ( ص ) و همهء افراد خانوادهء امّ معبد از آن خوردند و سير شدند و سپس پيامبر ( ص ) از شير آن دوشيد و ظرفها را پر كرد و به اين ترتيب از پيامبر ( ص ) يك معجزهء آشكار ، در آنجا سر زد ، سپس آنحضرت از آنجا رفت .
ابو معبد ( شوهر امّ معبد ) از بيابان آمد ، شير فراوان در ظرفها ديد ، بسيار تعجّب كرد و پرسيد : اين شيرها از كجا آمده ؟ با توجّه به اينكه قبلا يك قطره شير براى پسرانش وجود نداشت .
امّ معبد گفت : مردى شريف و مبارك و چنين و چنان از اينجا عبور كرد و اين بركات از او است .