نميتواند به آنجا برود . در اينجا عابرى را ديديم كه مدت چهار روز در انتظار پيدا كردن وسيلهء رفتن باصفهان است زيرا كه از ترس سارقين نتوانسته است به تنهائى مسافرت نمايد .
اين شخص از ما اجازه خواست كه در گارى سوار شود ولى چون نميخواست چيزى بعنوان انعام باسكورت ما بدهد بختياريها روى موافقى به او نشان ندادند .
نظر باينكه اكنون بايد از منطقهء خطرناكى عبور كنيم چند مرد مسلح ديگر را هم باردوى خود اضافه نموديم و حركت كرديم . بطوريكه نقل ميكردند اين قسمت كوهستانى اطمينانبخش نيست . پس از طى سه يا چهار كيلومتر يكى از همراهان اثر چرخهاى درشكهاى را در خارج جاده بما نشان داد و گفت دزدان اين درشكه را از راه خارج كرده و به پشت صخرهها بردهاند تا با فراغت خاطر اشياء آن را غارت نمايند .
اسبان ما هم مايل بودند كه در اين راه داخل شوند . يكى از همراهان گفت چون چندين بار سارقين اين حيوانات را از اين راه بردهاند بنابر عادت ميخواهند در اين راه داخل گردند تا ماليات معمولى را بسارقين بپردازند .
بارى پس از يكساعت راهپيمائى بگلههاى گوسفندى برخورديم كه چوپانان آنها را به طرف مغارههاى كوه ميبردند . چوپانان همه مسلح بودند و با نظر خوبى بما نمينگريستند . از دور هم در دامنه كوه شعلهء آتشى ديده ميشد كه در اطراف آن اشباحى در حركت بودند و ما نفهميديم كه آنها چوپان هستند يا سارق .
نظامآباد
در ساعت هشت و نيم بدون تصادف بدى بكاروانسراى نظامآباد رسيديم كه حصار آن را با گل ساخته بودند ، كلبهاى را در اختيار ما گذاشتند كه بطويله حيوانات شباهت داشت و حشرات موذى در آن حركت ميكردند .
طاقچههاى تاريك آن پر از كثافات نفرتآورى بود . در هرحال ما ناچاريم كه شب را در اين كلبهء پر از كثافت بسر بريم و اميدواريم كه اگر خدا بخواهد فرداشب در اصفهان يعنى شهرى كه تمام سياحان اشتياق ديدن آن را دارند و شيفتهء زيبائى آن هستند خواب راحتى بكنيم .