محمديه
مقارن ظهر به محمديه يا محمدآباد رسيديم . در اينجا دو گارى پست توقف كرده بود و معلوم شد كه مسافرين از ترس راهزنان سر علم برنزى
نتوانستهاند حركت كنند و بما گفتند مدتى است كه سارقين به اين نواحى آمده و مسافرين را لخت ميكنند اما بر طبق آخرين خبرى كه رسيده برادر سردار حاج على قليخان با سواران بختيارى آمده و راهزنان را پراكنده كرده است .
بختياريهاى همراه ما از شنيدن اين خبر نشاطى پيدا كردند . در اينموقع ابرهاى سياهى در آسمان پديدار شد و باران سيلآسا شروع بريزش كرد اما طولى نكشيد كه باران قطع شد و هوا روشن گرديد و ما حركت كرديم . اسبان ما نيرومند بودند و با سرعت راه ميپيمودند ، بختياريها هم نشاطى داشتند و گاهى با تفنك مارتين خود باسكلت شتر مردهاى كه در راه افتاده بود تيراندازى ميكردند و استخوانهاى اين سفينهء برى را متلاشى مينمودند .
در هنگام غروب صحنهء آسمان تغيير كرد و باشكال گوناگون درآمد . در طرف مغرب پردههاى خاكسترىرنگى بر روى آفتاب كشيده شد ولى تپههاى شن از دور روشن به نظر ميآمد و از تابش اشعهء آفتاب با رنك زرد خوشنمائى جلوهگرى ميكرد .
كوهستان هم لحظهبلحظه تغيير رنك ميداد ، گاهى رنك سرخ به خود ميگرفت و بلافاصله برنك بنفش خودنمائى ميكرد . درهها را تاريكى فراميگرفت و چنين مينمود