او را فرستاد .
( 1 ) سپس على عليه السّلام را با زور و كشانكشان نزد ابو بكر آوردند در حالى كه عمر ، با شمشير بالاى سرش ايستاده بود و خالد بن وليد و ابو عبيده و سالم غلام ابى حذيفه و معاذ و مغيره و اسيد بن حضير و بشير بن سعد و ديگران اطراف ابو بكر را گرفته بودند و همه مسلح بودند .
( 2 ) سليم گويد : از سلمان پرسيدم : آيا بدون اجازه وارد خانهء فاطمه شدند ؟ پاسخ داد : آرى ، و اللّه بدون اجازه در حالى كه فاطمه عليها السّلام پوششى نداشت و با صداى بلند فرياد زد : پدر ! يا رسول اللّه ! ابو بكر و عمر ، در حالى كه هنوز كفنت خشك نشده با بازماندگانت بدرفتارى كردند .
سلمان مىگويد : ابو بكر و اطرافيانش را ديدم كه گريه مىكنند و جز عمر و خالد و مغيره همه گريان بودند و عمر مىگفت : ما را با زنها و رأيشان كارى نيست .
سلمان مىگويد : بعد على عليه السّلام را به ابو بكر رسانيدند .
در اين حال ، على عليه السّلام مىفرمود : به خدا قسم ، اگر شمشيرم به دستم بود ، مىفهميديد كه شما هيچگاه به چنين كارى دست نمىيابيد . قسم به خدا ، از جهاد خود را منع نمىكنم . اگر چهل نفر مرا يارى مىكردند جمعيت شما را پراكنده مىكردم . لعنت خدا بر كسانى كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار و تنها گذاشتند .
( 3 ) وقتى ابو بكر چشمش به على عليه السّلام افتاد ، فرياد كرد : على را رها كنيد ! على عليه السّلام فرمود : ابو بكر ، چقدر زود بر رسول اللّه طغيان كردى ! تو به كدام حق و با چه مقامى مردم را به بيعت خود دعوت كردى ! آيا تو ديروز به امر خدا و رسول با من دست بيعت ندادى ! ؟ وقتى كه فاطمه عليها السّلام خود را ميان قنفذ و شوهرش قرار داد و قنفذ با تازيانه بر آن حضرت زد ، عمر كسى را نزد قنفذ فرستاد و گفت : اگر فاطمه بين تو و
مأساة الزهراء ( ع ) ( رنجهاى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 479
مساهمون: السيد جعفر مرتضى العاملي
ص٤٧٩