او از شوقى كه براى شركت در جنگ داشت ، دو كفش پوشيده بود تا بلندتر ديده شود .
گويند : سمرة بن جندب به شوهر مادرش گفت : به رافع اجازه داد و مرا برگرداند و حال آن كه من حاضرم با او كشتى بگيرم و او را به زمين بزنم .
رسول خدا ( ص ) فرمود ، كشتى بگيرند . سمره ، رافع را بر زمين زد . پيامبر ( ص ) او را هم اجازه فرمود . « 1 »
ما بنا به دلايلى كه ذكر آن از حوصله اين بحث خارج است ، عقيده داريم كه داستان سمره دروغ است . احتمال قوى مىدهيم كه صاحب اين قضيه ، جابر بن سمره هم پيمان بنى زهره « 2 » بوده است نه سمرة بن جندب . براى ديدن دلايل ما در اين باره به كتاب : الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ، 6 / 129 - 132 مراجعه كنيد .
11 . پاسدارى از سپاه
رسول خدا ( ص ) در بين راه فرود آمد و محمّد بن مسلمه را همراه پنجاه نفر به پاسدارى از سپاه گماشت . مىگويند : پيامبر ( ص ) فرمود : امشب چه كسى نگهبانى از ما را بر عهده مىگيرد ؟ مردى گفت : من . رسول خدا ( ص ) پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : ذكوان . فرمود : بنشين . دوباره سخن خود را تكرار كرد . مردى برخاست . پيامبر ( ص ) پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : ابو سبع . فرمود : بنشين . براى بار سوم سخن خود را تكرار كرد . مردى برخاست . پيامبر ( ص ) فرمود : تو كيستى ؟
گفت : پسر عبد قيس . فرمود : بنشين . سپس گفت : هر سه برخيزيد . ذكوان برخاست . پيامبر ( ص ) از او دربارهء دو نفر ديگر پرسيد . ذكوان گفت : هر سه نام ،
هامش
( 1 ) . المغازى ، 1 / 216 ؛ شرح نهج البلاغه ، 4 / 227 ؛ تاريخ الخميس ، 1 / 422 .
( 2 ) . الكامل فى التاريخ ، 2 / 151 .