چنين است ؛
او در سرزمين خود ، تعاليمى را از يك راهب مسيحى آموخت ، امّا موقعى كه خانوادهاش از قضيّه خبردار شدند ، راهب را بيرون كردند . سلمان پنهانى همراه او شد و به موصل آمد . وى در آنجا چهل راهب را ديد . چند ماه بعد با يكى از آنان به بيت المقدس رفت . سلمان عبادت و اجتهاد راهب را از نزديك نظاره كرد و چون او را از دست داد ، در بارهاش از گروهى از انصار پرسوجو كرد ، امّا آنان فكر كردند كه وى يك بردهء فرارى است . از اين رو او را گرفتند و با خود به مدينه آوردند و در يك چهار ديوارى حبس كردند . آن راهب مسيحى به وى گفته بود كه به زودى در ميان عرب ، پيغمبرى ظهور خواهد كرد كه صدقه نمىخورد ، ولى هديه قبول مىكند و بين بازوانش مهر نبوّت است .
در ضمن او را فرمود كه اگر وى را درك كند ، از او پيروى نمايد . « 1 »
در مدينه و آن چنان كه مىگويند : در قباء به حضور پيامبر ( ص ) رسيد و خرمايى به عنوان صدقه به او تعارف كرد ، امّا حضرت نخورد و فرمود كه اصحاب خوردند . سلمان اين را يك نشانه دانست .
بار ديگر او را در مدينه زيارت كرد و خرمايى را به عنوان هديه به حضرت داد . پيامبر ( ص ) آن را خورد . سلمان اين را نشانهء دوم شمرد .
بار سوم پيغمبر ( ص ) را در بقيع غرقد به هنگام تشييع پيكر يكى از يارانش ديد و بر او سلام داد و سپس پشت سر حضرت قرار گرفت . پيامبر ( ص ) پشتش را نشان داد . سلمان مهر نبوّت را ديد . پس خود را به آن چسباند و بوسيد ؛ در حالى كه مىبوسيد ، مىگريست . آنگاه مسلمان شد و داستان خود را نقل كرد . پس از اين با اربابش قرارداد رهايى از بردگى امضا كرد . او براى پرداخت مال الكتابه ( حق آزادى ) كار مىكرد . پيامبر ( ص ) نيز او را در اين راه
هامش
( 1 ) . المصنّف ، 8 / 418 .