خاطر يتيمى پيامبر ( ص ) از بردن او خوددارى كردند و حليمه چون كودك ديگرى پيدا نكرد و دوست نداشت همراهانش با كودك شيرخوار برگردند و او دست خالى ؛ از اين رو بازگشت و او را گرفت .
اين مطلب هم بر نادرستى سخن فوق دلالت آشكار دارد ؛ عبد المطلب به حليمه گفت
من پدر بزرگ او هستم و جاى پدرش را مىگيرم . اگر مىخواهى او را به تو مىسپارم و حق تو را مىدهم . « 1 »
روايت ديگرى نيز علّامه مجلسى از واقدى نقل كرده كه بر نادرستى سخن مذكور دلالت مىكند . « 2 »
6 . داستان شقّ صدر
روايتى در صحيح مسلم از انس بن مالك آمده كه مىگويد :
روزى رسول خدا ( ص ) با كودكان بنى سعد بازى مىكرد . جبرئيل نزد او آمد ، او را گرفت و به پشت خوابانيد و سينهاش را شكافت . قلب او را درآورد و لختهاى از آن بيرون كشيد و گفت : اين سهم شيطان از تو است .
سپس آن را در تشتى طلايى با آب زمزم شست و در جاى خود قرار داد .
كودكان محله سراسيمه خود را به دايهاش حليمه رساندند و به او خبر دادند كه : محمّد را كشتند . . .
انس گفت : جاى آن نخها را در سينه پيامبر ( ص ) ديدم . « 3 » اين حادثه باعث شد كه پيامبر ( ص ) را به نزد مادرش بازگرداند .
تقريبا تمامى كتابهاى حديث و سيرهء مكتب خلافت از اين روايت خالى
هامش
( 1 ) . همان ، 371 .
( 2 ) . همان ، 341 - 342 .
( 3 ) . صحيح مسلم ، 1 / 101 - 102 .