تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
امير مىفرمايد : پيامبر خدا باقيماندهء پول زره را به‌ام سلمه داد و فرمود : اين پول نزد تو باشد . مدت يك ماه بود كه من راجع به فاطمه با رسول اكرم گفتگو نمىكردم . زيرا از ايشان خجالت مىكشيدم . ولى آن بزرگوار هر گاه من به حضورش مشرف مىشدم مىفرمود : زوجهء تو بسيار نيكوست ! اى ابو الحسن ! مژده باد تو را ، زيرا من سرور زنان عالم را براى تو تزويج نموده‌ام . يك ماه بعد برادرم عقيل نزدم آمد و گفت : يا على ! براى هيچ نعمتى اين قدر خوشحال نشدم كه تو با فاطمه دختر حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ازدواج كرده‌اى . چرا از رسول خدا تقاضا نمىكنى كه فاطمه را در اختيار تو بگذارد تا چشمان ما به وسيلهء جمع شما روشن شود ؟ على عليه السّلام فرمود : آرى من خيلى مايلم كه اين آرزو برآورده شود ، هيچ مانعى در كار نيست ، ولى از پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خجالت مىكشم . عقيل گفت : تو را به خداوند سوگند ، برخيز و با من به حضور رسول خدا بيا ! وقتى برخاستيم كه به حضور آن حضرت مشرّف شويم در بين راه با ام ايمن خدمتكار پيامبر اكرم مواجه شديم ، و چون وى را از تصميم خود آگاه نموديم ، گفت : شما اين كار را انجام ندهيد ، بگذاريد ما زنان اين مطلب را با آن حضرت در ميان بگذاريم زيرا سخن زنان در اين باره بهتر در دل مردان جاى خواهد گرفت . پس از اين جريان من نزد ام سلمه رفتم و او را از اين موضوع آگاه نمودم ، وى هم زنان پيغمبر اكرم را آگاه و جمع نمود ، آنان به حضور پيامبر كه در خانهء عايشه بود رفتند و پس از اينكه در اطراف آن حضرت حلقه زدند گفتند : اى رسول خدا ! پدر و مادرمان به فداى تو ! ما براى موضوعى نزد تو آمده‌ايم كه اگر خديجه زنده بود موجب روشنى چشمش مىشد . ام سلمه مىگويد : وقتى ما نام خديجهء كبرى را برديم آن حضرت گريان شد و فرمود : مثل خديجه پيدا نخواهد شد . خديجه در آن هنگام كه مردم مرا تكذيب كردند ، مرا تصديق نمود ، و مرا با ثروت خود براى پيشرفت دين خدا يارى نمود . خدا به من دستور داد خديجه را به قصر زمرّدى كه در بهشت دارد و هيچ رنج و زحمتى در آن نيست بشارت دهم .