پيامبر خدا فرمود : مرحبا خوش آمدى .
حضرت على نزد سعد بازگشت و فرمود : رسول خدا فرموده : فاطمه را به عقد تو خواهم درآورد .
سعد گفت : به حق آن خدايى كه او را به پيغمبرى مبعوث نموده آن حضرت خلف وعده نمىكند و دروغ نزد او نيست ، من از تو خواهش مىكنم كه فردا به حضور آن حضرت به روى و بگويى : اى رسول خدا ! اين موضوع را براى من معلوم كن .
على عليه السّلام فرمود : اين مرتبه از مرتبهء اوّل براى من مشكلتر است ، آيا نه چنين است كه من حاجت خود را به آن بزرگوار گفتهام .
سعد گفت : اينكه مىگويم قبول كن ! حضرت على براى دومين بار نزد پيامبر خدا آمد و گفت : يا رسول اللَّه ! وقت ازدواج مرا تعيين كن ! فرمود : امشب است .
پس از اين جريان پيغمبر خدا بلال را خواست و به او فرمود : من دخترم فاطمه را براى پسر عمويم تزويج نمودم . من دوست دارم كه امّتم در موقع عروسى غذا بدهند ، برو يك گوسفند و چهار ظرف غذا و يك كاسه يا سينى بزرگ نزد من بياور تا شايد مهاجرين و انصار را دعوت كنم و غذا بدهم ، هر گاه اينها را آماده نمودى مرا آگاه كن .
بلال رفت و پس از اينكه مأموريت خود را انجام داد كاسه را در مقابل رسول خدا نهاد .
پيامبر پس از اينكه دست مبارك خود را روى غذاى آن كاسه نهاد به بلال فرمود : مردم را دسته دسته دعوت كن ، مشروط بر اينكه دو مرتبه نيايند .
مردم پيوسته دسته دسته مىآمدند و غذا مىخوردند تا اينكه عموم آنان از غذا خوردن فراغت حاصل نمودند .
سپس پيغمبر اكرم متوجه ما بقى غذا شد و آب دهان مبارك خود را به آن زد و به بلال فرمود : اين غذا را براى زنان من ببر و بگو : خودشان بخورند و به اطرافيان خود هم بدهند .
رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم پس از اين جريان برخاست و نزد زنان آمد و فرمود :
من دخترم را براى پسر عمويم تزويج نمودم ، در صورتى كه شما مقام و منزلت فاطمه را نزد من مىدانيد ، شما هم به فكر دختر خود باشيد - يعنى به او رسيدگى كنيد .
زنان برخاستند و حضرت فاطمه را با آن عطرهايى كه داشتند ، معطر و خوشبو نمودند و
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 500
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٠٠