تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نخستينها ( فارسى ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
سليمان و سنگ و عصاى موسى نمايان شود و سخنگويش را فرمان دهد كه آواز دهد : هيچ يك از شما خوراك و نوشاك و گياهى برندارد . پس يارانش گويند : او مىخواهد با گرسنگى و تشنگى ما و ستوران ما را به كشتن دهد ! پس روانه مىشود و با او رهسپار مىشوند . در اولين منزلگاه بر سنگ مىزند و از آن خوراكى و نوشيدنى و گياه برمىجوشد و خود و چهارپايانشان از آن مىخورند و مىآشامند تا اين كه وارد نجف مىشود . « 1 » شيخ صدوق به نقل از پيامبر ( ص ) آورده است : برترين سخن ، گفتن « لا إله الا الله » است ، و برترين آفريدگان كسى است كه بگويد « لا إله الا الله » . پرسيدند : اولين كسى كه گفت چه كسى بود ؟ فرمود : من ، آن‌گاه كه نورى بودم در پيشگاه خداى متعال . « 2 » ابن عبدالبر : چون خبر بعثت پيامبر ( ص ) در مكه به ابوذر رسيد ، برادرش انيس را گفت : روانه‌ى آن وادى شو و مرا از دانش آن مردى كه دعوى آمدن خبر از آسمان دارد آگاه كن و سخن او را بشنو و آن را برايم باز گو . برادر رفت و به مكه رسيد و سخن پيامبر ( ص ) را شنيد و نزد ابوذر باز گشت و گفت : او را ديدم كه به اخلاق نيكو فرمان مىداد و از او سخنى شنيدم كه شعر نبود . ابوذر گفت : دردى از من دوا نكردى ! پس خود توشه برگرفت و مشكى آب برداشت و به مكه رفت و وارد مسجد شد و در پى پيامبر گشت ، ولى چون او را نمىشناخت و از پرسيدن شرم داشت ، هنگامى كه شب شد ، همان جا بخفت . على بن ابىطالب ( ع ) او را ديد و گفت : گويا اين مرد بيگانه باشد . گفت : آرى . گفت : به منزل من روانه شو . گويد : با او راهى شدم ، نه او از من چيزى پرسيد و نه من از او . چون بامداد فرا رسيد ، به مسجد بازگشتم و همه‌ى روز را آن‌جا ماندم تا شب شد و به خواب رفتم . دوباره على ( ع ) بر من گذشت و پرسيد : آيا گاه آن نرسيده است كه اين مرد سراى خود را باز شناسد ؟ پس او را از جا بلند كرد و با خود برد و هيچ يك از ديگرى چيزى نپرسيد ، تا اين كه
هامش
( 1 ) . همان 238 ( 2 ) . كمال الدين 2 / 669 .