تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نخستينها ( فارسى ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
ابوالفرج اصفهانى : هند دختر نعمان بن منذر دل در گرو زرقاء يمامه داشت . او اولين زن عرب بود كه زنى را دوست مىداشت . به دو خبر رسيد كه چون قومى از اعراب به يمامه تاخته‌اند ، زرقاء را گرفته و به كيفر آن كه سپاهيان را از فاصله‌ى سى ميلى مىديده است چشمش را از كاسه بيرون آورده‌اند و چند روز پس از آن مرده است . هند از اين رخداد سخت اندوهگين شد و جامه‌اى ژنده بر تن كرد و در حيره ديرى فراز آورد كه تا كنون به نام دير هند مشهور است و در آن‌جا بماند تا بمرد . « 1 » همو : گويند : اولين شعرى كه امرؤالقيس در آن براى زنان به تشبيب پرداخت ، آن‌جا بود كه گفت :
عهدتنى ناشئا ذا غرة * رجل الجمة ذا بطن اقب اتبع الولدان ارخى مئزرى * ابن عشر ذا قريط من ذهب و هى اذ ذاك عليها مئزر * و لها بيت جوار من لعب
« روزى را به ياد دارم كه من خردسال بودم با دو زلف پر چين و شكن و ميانى باريك ، كه لنگ از كمر مىگشودم و در پى كودكان مىدويدم . من كودكى ده‌ساله بودم با گوشوارى از طلا و او با لنگى بسته بر ميان و خانه‌اى كه از همبازيان به آن‌جا پناه مىبرد » . « 2 » ابن عبدالبر : چون نعمان كلبى دختر نابغه و گروهى از قوم او را به گروگان گرفت و آن‌گاه آزادشان كرد ، نابغه وى را با شعرى ستود كه برخى از ابياتش چنين است :
و كنت امرءاً لاامدح الدهر سوقة * فلست على خير اتاك بحاسد سبقت الرجال الباهشين الى العلى * كسبق الجواد اصطاد قبل الطوارد علوت معدا نائلا و نكاية * فانت لغيث الحمد اول رائد
« من عهد كرده بودم كه در همه‌ى روزگاران رفتار احدى را نستايم ؛ بنابراين ، بدين خيرى كه بهره‌ى تو شده رشك نخواهم برد . تو اما كسى هستى كه گوى
هامش
( 1 ) . الاغانى 2 / 415 ( 2 ) . همان 469 .