ابوسفيان در همان هجرت از مكه كوچيدند ، عبدالله در آن جا به مسيحيت گرويد و مُرد و پيامبر ( ص ) پس از خواستگارى امحبيبه از نجاشى ، با وى پيمان ازدواج بست ؟ افزون بر اين ، زبير و ابوسلمه و ابوحذيفه نيز در هجرت به حبشه همراه خانوادههاى خويش بودند .
سخن حق در بارهى عثمان همان است كه از زبان طبرى گذشت كه محمد بن ابىحذيفه و محمد بن ابىبكر آن را گفته بودند . با اين همه سخنان متواتر و قطعى ، به روايتهاى ديگرگونه چه وقعى بايد نهاد ؟
طبرى : چون عايشه از مكه بازگشت ، از عبدالله بن كلاب جوياى عثمان شد . او از كشته شدن او و گرد آمدن مردم پيرامون اميرالمؤمنين ( ع ) خبر داد . عايشه گفت : حال كه خلافت براى امام تو به سرانجام رسيده است ، كاش آسمان بر زمين فرو افتد . مرا بازگردانيد ! آنگاه رو به مكه آورد و مىگفت : به خدا قسم ، عثمان مظلومانه كشته شد . به خدا قسم ، به خونخواهى او برخواهم خاست . عبدالله او را گفت : اما به خدا قسم ، تو اولين كسى هستى كه با او از در ستيز درآمدى . تو خود بودى كه مىگفتى : اين نعثلِ درازريش را بكشيد كه كافر شده است . « 1 »
همو : اولين كسى كه به نداى خونخواهى عايشه براى عثمان پاسخ داد ، « عبدالله بن عامر » بود و بنى اميه پس از بازگشت وى به مكه فراخوان وى را لبيك گفتند . « 2 »
مسعودى : چون عايشه به رود حوأب رسيد ، سگان آن منطقه بر كاروانيان پارس كردند . عايشه پرسيد : نام اين منطقه چيست ؟ شتربانش گفت : حوأب . عايشه سخنى را كه در اين باره شنيده بود ، به ياد آورد و گفت :
( إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ )
، مرا باز گردانيد ، كه ديگر به رفتن نيازى ندارم . ابنزبير گفت : به خدا قسم ، اينجا حوأب نيست . شتربان به شما خبر غلط داده است . طلحه هم كه در ميان جمعيت بود ، خود را به او رساند و سوگند خورد كه اينجا حوأب نيست . پنجاه مرد همراه آنان نيز به اين سخن گواهى
هامش
( 1 ) . تاريخ الامم والملوك 4 / 459
( 2 ) . مروج الذهب 2 / 357 .