اين بزرگواران مىدانستند كه راه گذشتگان و آيندگان همگى مرگ است ، پس براى آخرتشان توشهاى غير از طلا و نقره آماده ساختند ، و حبّ و بغض خود را در راه رضاى خدا بذل كردند .
ايشان چراغهاى هدايت و اهل نعمت در سراى آخرتند .
پير مرد گفت : يا امير ! من كجا بروم ، در حالى كه بهشت را با تو و اهل تو مىبينم ؟ مرا به نيرويى مجهز كن كه بر ضد دشمنت به كار بندم .
امير المؤمنين عليه السلام اسبى و سلاحى به او داد . پير روشن ضمير ، روانه ميدان كارزار شد و دليرانه شمشير زد .
حضرت امير سلام اللَّه عليه از پيكار اين پيرمرد در شگفت بود .
چون كار جنگ شدت گرفت ، به قلب سپاه دشمن حمله برد ، تا اينكه به شهادت رسيد .
يكى از ياران حضرت على عليه السلام در پى او روان شد ، و ديد كه پيكر پاكش به خاك و خون آغشته است .
بعد از اتمام جنگ ، حضرت بر او نماز گزارد و فرمود :
به خدا قسم ، اين همان سعادت واقعى است . و اين همان سعادتمند حقيقى است . « 1 » و « 2 »
هامش
( 1 ) اين حديث ، با تلخيص آمده است .
( 2 ) حديث 5833 ، ج 4 ، ص 381 - 384 .