هنگاميكه سلطان خواست كوچ كند عميد خراسان ابو على را بحضور خواست و گفت :
« من راز پنهانى به تو مىسپارم . پس عرض داشت به هرچه فرماندهى ببهترين وجه انجام مىدهم » سلطان گفت : « سر تو نزد تو گرامىتر است يا سر ابو منصور بن حسن . عرض داشت البته سر خودم دوستداشتنىترست . سلطان بفرمود : تو مىتوانى مرا خشنود كنى و از درد او برهانى . پس به وى گفت :
اگر او را نكشى من ترا خواهم كشت . هم از كشور زندگى هم از ولايت خراسان ترا عزل خواهم كرد . » عميد خراسان از حضور سلطان بيرون آمد و اتفاقا خدمتكارى را كه اختصاص به خدمت جمال الملك داشت ملاقات كرد . عميد مىدانست كه در عقل اين خدمتكار نقصى است ازينرو به وى گفت :
« سلطان اراده دارد كه آقاى شما را فردا بگيرد و بكشد . راه صواب اينست كه تو او را نابود كنى و با اين كار احترام خود را هميشگى نمائى . ! »
مرد سبك عقل تصور كرد كه اين گفتار اصلى صحيح دارد و از روى نادانى نگريست و ترسيد كه اگر آشكار فرزند نظام الملك كشته شود خانواده و بستگان نظام الملك متفرق مىشوند . پس در كوزه فقاع آقاى خود سم ريخت و چون آقايش شب بيدار شد و فقاع خواست كوزه سمى را به وى داد . خوردن همان بود و احساس مرگ همان . درخواست كرد كه خواهرش براى استماع وصيت بيايد ولى اسفا پيش از آنكه چشمش به خواهر افتد از دنيا ديده بربست .
سلطان كوچ كرد و نظام الملك چهار منزل پيش از وى نور ديده بود ازينرو سلطان به وزير ملحق گرديد و برو وارد شد . نظام الملك به مرگ فرزند آگاه نبود . سلطان او را تعزيت داد و گفت : « من فرزند توام و بازمانده
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 83
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٨٣