تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رؤيت هلال ( فارسي ) — صفحة مقدمه 47

مساهمون:

صمقدمه ٤٧
ماهِ روزه گشت در عهد عمر * بر سَر كوهى دويدند آن نفر
تا هلال روزه را گيرند فال * آن يكى گفت اى عمر اينك هلال
چون عمر بر آسمان مه را نديد * گفت كين مه از خيال تو دميد
ورنة من بيناترم أفلاك را * چون نمىبينم هلال پاك را
گفت تر كُن دست وبر ابرو بمال * آنگهان تو درنگر سوى هلال
چونك أو تر كرد ابرو مه نديد * گفت اى شه نيست مَه شد ناپديد
گفت آرى موى ابرو شد كَمان * سوى تو افكند تيرى از گُمان
چون يكى مو كژ شد أو را راه زد * تا بدعوى لاف ديد ماه زد
موى كژ چون پردهء گردون بود * چون همه اجزات كژ شد چون بود
راست كن اجزات را از راستان * سر مكش اى راست‌رو ز آن آستان
هم ترازو را ترازو راست كرد * هم ترازو را ترازو كاست كرد
هر كه با ناراستان هم سنگ شد * در كمي افتاد وعقلش دنگ شد
رو أشدّاء على الكفّار باش * خاك بر دلدارى اغيار باش
بر سر اغيار چون شمشير باش * هين مكن روباه بازى شير باش
تا ز غيرت از تو ياران نگسلند * زانك آن خاران عدوّ اين گُلند
آتش اندر زن به گُرگان چون سپند * زانك آن گرگان عدوّ يوسفند
جان بابا گويدت إبليس هين * تا بدم بفريبدَت ديو لعين
اين چنين تلبيس با بابات كرد * آدمي را اين سيه‌رخ مات كرد
بر سَر شطرنج چُستست اين غراب * تو مَبين بازى به چشم نيم‌خواب
زانك فرزين بندهَا داند بسى * كه بگيرد در گلويت چون خَسى
در گلو ماند خس أو سألها * چيست آن خَسْ مِهرِ جاه ومالها
مالْ خَس باشد چو هست اى بىثبات * در گلويت مانع آب حيات
گر بَرد مالت عدوّى پُر فَنى * ره زنى را بُرده باشد ره زنى