« رسول خدا بهجز روزهايى اندك ، زنانش را دور مىزد و نزديك آنها مىشد و دست مىيازيد و تك تك آنان را مىبوسيد تا به آخرين ايشان مىرسيد و اگر نوبت او بود نزدش مىنشست و گرنه برمىخاست . او چنان بود كه هرگاه داخل خانه « امّسلمه » مىشد نزد او درنگ مىكرد . من و حفصه - همداستان - گفتيم : گمان نداريم رسول خدا نزد او درنگ كند مگر آنكه با او خلوت نمايد . گويد : اين بر ما دشوار آمد تا آنكه كسى را براى خبرگيرى از علت اين درنگ فرستاديم و او خبر آورد كه چون پيامبر وارد مىشود امّسلمه ظرفى از عسل بيرون مىآورد و سر آن را مىگشايد و آن حضرت انگشتى از تناول مىكند و اين عسل به شگفتش مىآورد .
با خود گفتند : چه كنيم تا آن عسل ناپسندش آيد و ديگر در خانه « امّسلمه » درنگ ننمايد ؟ گفتند : نزد او چيزى ناپسندتر از اين نيست كه به او گفته شود : يك بويى از تو استشمام مىكنيم ! پس هرگاه بر تو وارد شد و نزديكت آمد ، به او بگو : من بوى چيزى از تو استشمام مىكنم ، و او مىگويد : از عسلى است كه نزد امّسلمه تناول كردهام . و تو به او بگو : به گمانم زنبورش « عرفط » مكيده است . پس چون وارد بر « عايشه » گرديد و به او نزديك شد ، گفت : يك بويى از تو به مشامم مىرسد ! چه تناول كردهاى ؟ ! فرمود : عسلس در خانه امسلمه . او گفت : يا رسول الله ! به نظر من زنبورش « عرفط » مكيده است . . . » تا آخر حديث . « 1 »
* * *
هامش
( 1 ) - طبقات ابنسعد ، ج 2 ص 170