« هنگامى كه آن سخنان دربارهى من گفته شد و من از آن بىخبر بودم ، رسول خدا برخاست و با مردم سخن گفت و . . . عايشه گويد : سپس « سعدبن معاذ » برخاست و گفت : يا رسول الله ! به من اجازه دهيد تا گردنشان را بزنم . و مردى از « خزرجيان » كه مارد « حسانبن ثابت » از قبيلهى او بود ، برخاست و گفت : دروغ گفتى . . . و چون شام آن روز فرارسيد من براى قضاى حاجت با « اممسطح » بيرون آمديم و او بلغزيد و گفت : مرگ بر مسطح ! . . . سپس در بار سوم باز هم لغزيد و گفت : مرگ بر مسطح ! من سرزنشش كردم و او گفت : به خدا سوگند من او را نفرين نمىكنم مگر دربارهى تو ! گفتم : دربارهى چه چيز من ؟ . . . و او داستان را برايم بازگو كرد و من همانند كسى كه نابود شده و اثرى از او نباشد ، به خانهام بازگشتم و تب كردم و به رسول خدا گفتم : مرا به خانهى پدرم بفرست و آن غلام را همراه من كن . . . پس ابوبكر كه در بام خانه قرآن مىخواند صداى مرا شنيد و پايين آمد . . . و گفت : دخترم ! تو را سوگند مىدهم كه به خانهات بازگردى . پس بازگشتم . . . و داستان به گوش آن مردى رسيد كه دربارهاش چنان گفته شده بود و او گفت : « سبحان الله ! به خدا سوگند من هرگز دامن زنى را نگشودهام . » عايشه گويد : او در راه خدا به شهادت رسيد . گويد : پدر و مادرم نزد من آمدند و بودند تا رسول خدا وارد شد . . . او سپاس خدا به جاى آورد و سپس گفت : اما بعد ، اى عايشه ! اگر بدى از تو سر زده يا ستم كردهاى ، پس توبه كن . . . گويد : در اين هنگام زنى از انصار نيز آمد و بر در خانه نشسته بود ، و من گفتم : آيا از اين زن خجالت نمىكشى ؟ « 1 » . . . سپس شهادتين گفتم و حمد خدا كردم و ثناى او نمودم و گفتم : اما بعد . . . و بر رسول خدا نازل گرديد . . . تا آنجا كه گويد : و كسانى كه در اينباره سخن مىگفتند ، مسطح و حسانبن ثابت و آن منافق يعنى عبداللهبن ابى
هامش
( 1 ) - سخنى مضطرب و آشفته كه گمان ندارم امالمؤمنين عايشه چنين پاسخى به رسول خدا ( صلىاللهعليهوآله ) داده باشد .