اين كلمات را شنيدم كه به عثمان مىفرمود :
اى عثمان ! اميد است خداوند لباس - خلافت و بزرگى - بر تن تو كند ، اگر خواستند آن را از تن تو برآوردند ، هيچ گاه زير بار آن نرو ! ! اين جمله را پيامبر سه بار تكرار كرد !
نعمانبنبشير مىگويد : گفتم : اى امالمؤمنين ! مگر تو اين حديث را به ياد نداشتى كه آن همه با عثمان مبارزه كردى ؟ و مىخواستى او را از مقامش عزل نمائى ، و حتى مردم را به قتل وى دعوت مىكردى ؟ * « 1 »
عائشه گفت : فرزندم ! من اين روايت را فراموش كرده بودم ، تا آنجا كه گوئى اساساً نشنيده بودم ! ! « 2 »
حادثه بدين گونه شكل مىگيرد . نامهاى از معاويه كه خليفهء وقت است به عائشه مىرسد ، و قاصد او در انتظار نامه مىباشد . در چنين شرايطى عائشه حديثى از پيامبر به ياد مىآورد ، و براى قاصد خليفه بازگوئى مىكند . كه آن حضرت به عثمان سفارش كردهاند كه در آينده به خلافت خواهد رسيد ، * * « 3 » در چنين صورتى هرگز نبايد به عزل تن در دهد .
دقت كنيم ، بستگى اين نامه با اين حديث چيست ؟ آيا معاويه در نامهاش از او
هامش
( 1 ) * عائشه در آن وقت مىگفت : اقتلوا نعثلا فقد كفر ! و عثمان را با مردى يهودى كه نعثل نام داشت تشبيه مىكرد ، و مىگفت : چرا او را نمىكشيد ؟ بكشيدش كه كافر شده است ! !
( 2 ) « مسند احمد » 6 / 149 .
( 3 ) * * عائشه نظير اين حديث را ، به ابوسهله بازگفته است : روزى رسول اكرم ( ص ) فرمود : يكى از اصحاب مرا بخوانيد من گفتم : ابوبكر را ؟ گفت : نه ! گفتم : پسر عمويت على را ؟ گفت : نهى گفتم عثمان را ؟ فرمود : بلى ! آنگاه كه عثمان به نزدش آمد ، به من فرمان داد كه دور شو ! سپس با يكديگر مدتى پنهانى سخن گفتند ، و من مىديدم كه هر لحظه صورت عثمان رنگى تازه مىگيرد ! هنگامى كه عثمان در خانهاش به محاصره افتاده بود ، ما گفتيم اى اميرالمؤمنين ، چرا نمىجنگى ؟ گفت : رسول اكرم ( ص ) با من عهدى فرموده است ، من با تمام جانم آن عهد را حفظ خواهم كرد ! ؟ ( نگاه كنيد به : تهذيب ابن عساكر ، شرح حال عثمان + انساب الاشراف 5 / 11 )