چون او از سرى پاسداران جاهليت * « 1 » مىدانست ، و سالها با هم در سياهكارىها همكارى داشتند ، اين عقدهها كاملا سر باز كردند ، و ريشههاى فكرى و عقيدتى او را آشكار ساختند .
زبير بن به كار ، در كتاب خويش « الموفقيات » از مطرف فرزند مغيره بن شعبه نقل مىكند : من همراه پدرم مغيره به مسافرت شام رفته و بر معاويه وارد شده بوديم . پدرم هر روز بنزد معاويه مىرفت ، و مدتى با او سخن مىگفت ، و هنگاميكه به خانه باز مىگشت ، با شگفتى فراوان از معاويه و فراست و كياست او نقل مىكرد و از آنچه از وى ديده بود ، با تعجب ياد مىنمود . اما يك شب پس از اينكه از نزد معاويه به خانه بازگشت ، از غذا خوردن امتناع ورزيد ، و من او را سخت دژم ديدم ! ساعتى درنگ كردم ، زيرا مىپنداشتم ناراحتى پدرم به خاطر اعمالى مىباشد كه از ما سر زده يا به خاطر حوادثى است كه در كار ما پيش آمده است . هنگاهى كه از او سوال كردم كه چرا در اين شب ، اين قدر ناراحت هستى ؟
گفت : فرزندم من از نزد خبيثترين و كافىترين مردم بازگشتهام !
گفتم : هان ! براى چه ؟
گفت : مجلس معاويه خالى از اغيار بود . من به دو اظهار داشتم : اى اميرالمؤمنين تو به آرزوها و امالت رسيدهاى ، حال اگر با اين سن كهولت به عدل و داد دست زنى ، و با ديگران به مهربانى رفتار نمائى ، چقدر نيكوست ! اگر نظر لطفى به خويشاوندانت - بنىهاشم - كنى ، و با ايشان صلهء رحم نمائى نام نيكى از خود به يادگار خواهى گذاشت بخداى سوگند ! امروز اينان هيچ چيز كه ترس و هراس تو را برانگيزد ، ندارند ! ؟ ( يعنى بنىهاشم ديگر از خلافت دور شدهاند ) معاويه پاسخ داد : دور است ، دور است آنچه مىگوئى ابوبكر به حكومت رسيد ، و عدالت ورزيد ، و آنهمه زحمتها
هامش
( 1 ) * داستان زناى مغيره در دوران حكومتش بر بصره و همراهى عمر با وى در اين حادثه ، خود نشانهاى بر اين مدعا مىباشد . مراجعه شود به « عبدالله بن سبا » 1 / 127 تا 133 چاپ دوم ، مصر از مولف عاليقدر همين كتاب .