« مغيرهبن شعبه » « 1 » را از كوفه برداشت و « سعيدبن عاص » را جايگزين او نمود » . و گويد : « عثمان گروهى از صحابه را ، كه عمار نيز در بين آنها بود ، فراخواند و گفت : « من از شما سؤال مىكنم و دوست دارم كه تصديقم كنيد . شما را به خدا سوگند مىدهم ، آيا مىدانيد كه رسولخدا ( ص ) قريش را بر ساير مردم ترجيح مىداد و بنىهاشم را بر ساير قريش ؟ » آنها سكوت كردند و او گفت : « اگر كليدهاى بهشت در دست من بود ، آنها را به بنىاميه مىدادم تا وارد آن شوند ! » « 2 »
* * * ما فرصت بازگوئى افعال واليان و اميران بنىاميه در شش سال دوم حكومت عثمان را نداريم ، شش سالى كه مورخان درباره مصر و شام و كوفه و بصره و مدينه يادآور شدهاند ؛ و نيز ، آنچه كه ميان آنها و نيكان صحابه و تابعين رخ داده است . لذا تنها به ذكر بخشى از آنچه كه با اباذر انجام دادهاند ، بسنده مىكنيم :
ابوذر در موسم حج ، در منى
ابوكثير از پدرش روايت كند كه گفت : « نزد ابوذر كه در كنار « جمره وسطى » نشسته بود رفتم و ديدم مردم پيرامون او را گرفته و از او فتوا مىخواهند ، كه مردى آمد و بر سر او ايستاد و گفت : « مگر از فتوا دادن ممنوع نشدى ؟ » ابوذر سرش را بلند كرد و گفت : « تو مراقب من هستى ؟ اگر شمشير را بر اينجا - پس گردن من - بگذاريدو من بدانم كه مىتوانم ، پيش از آنكه جانم را بگيريد ، كلمهاى را كه از رسولخدا ( ص ) شنيدهام ، به انجام رسانم ، به انجامش رسانم » . « 3 »
بخارى اين خبر را در صحيح خود بُرش زده و گويد : « ابوذر گفت : « اگر شمشير را بر اينجا - پس گردن من - بگذاريد و بدانم كه مىتوانم ، پيش از آنكه
هامش
( 1 ) - در نسخه اصلى چنين آمده ، ولى صحيح آن « سعدين ابىوقاص » است .
( 2 ) - مولف گويد : ولى كليدهاى بيتالمال مسلمانان در دست او بود !
( 3 ) - سنن دارمى ، ج 1 ص 137 ، و طبقات ابنسعد ، ج 2 ص 354 .