تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
همو با سند ديگرى روايت كند و گويد : « مهاجران و انصار كه طلحه و زبير نيز در جمعشان بودند اجتماع كردند و نزد على آمدند و گفتند : « يا اباالحسن ! بيا تا با تو بيعت كنيم . » او گفت : « نيازى به حكومت شما ندارم . من با شما هستم ، هر كه را برگزيديد بدان رضايت دهم ، انتخاب كنيد . » گفتند : « به خدا سوگند ما جز تو را اختيار نكنيم . » راوى گويد : « پس از كشته شدن عثمان بارها به نزد على ( ع ) رفتند و در آخرين بار به او گفتند : « مردم جز با حكومت اصلاح نگردند و اين كار به درازا كشيد . » و او به آنان گفت : « شما پيوسته نزد من رفت و آمد كرديد ، و من اكنون سخنى با شما گويم كه اگر آن را پذيرفتيد حكومت بر شما را مىپذيرم و گرنه نيازى بدان ندارم . » گفتند : « هرچه بگويى ان شاء اللّه آن را مىپذيريم . » پس ، آمد و بر فراز منبر رفت و مردم پيرامونش گرد آمدند و گفت : « من حكومت را بر شما خوش نداشتم ولى شما نپذيرفتيد مگر آن كه رهبر شما باشم . آگاه باشيد كه من بدون شما كارى نكنم . آگاه باشيد كه كليد اموال شما با من است . آگاه باشيد كه من حق ندارم بدون شما درهمى از آن برگيرم . آيا مىپذيريد ؟ » گفتند : « آرى » گفت : « خداوندا بر آنان گواه باش ! » و پس از آن با آنها بيعت كرد . و بلاذرى روايت كند و گويد : « على بيرون رفت و به منزلش درآمد و مردم همگى ، صحابه پيامبر و ديگران ، به سويش شتافتند و مىگفتند : « تنها على اميرالمؤمنين است . » تا وارد خانه‌اش شدند و به او گفتند : « با تو بيعت مىكنيم . دستت را بگشا كه به ناچار اميرى بايد . » و على گفت : « اين به اختيار شما نيست تنها به اختيار اهل بدر است . هر كه را اهل بدر به دو راضى شوند او خليفه است » . پس هيچ يك از اهل بدر نماند مگر آن كه نزد على آمدند و گفتند : « ما هيچكس را سزاوارتر از تو به اين امر نمىبينيم . . . » و على كه چنين ديد بر فراز منبر رفت و