رسميت نشناسند . پس ، اگر به ولايت امر رسيدى درباره آن از خدا بترس ! » سپس عثمان را فراخواند و گفت : « اى عثمان ! شايد اين قوم حق داماديت با رسول اللّه ( ص ) و سن تو را به رسميت بشناسند . پس اگر به اين مقام دست يافتى از خدا بترس و آل ابىمُعيط را بر گردن مردم سوار مكن ! » سپس گفت : « صهيب را نزد من فرابخوانيد . » آمد و به او گفت : « سه روز با مردم نماز بگزار ، اين افراد نيز بايد در خانهاى خلوت كنند تا اگر روى مردى از خودشان توافق كردند ، هركس با آنها مخالفت كرد گردنش را بزنيد . » و چون از نزد عمر برفتند گفت : « اگر أجلح كار را به دست گيرد ، آنها را به راه راست خواهد برد . » « 1 »
و در رياض النضرة گويد : عمر گفت : « خدا خيرشان دهد اگر اصيلع [ / على ( ع ) ] را بر آن بگمارند [ خواهند ديد ] كه چگونه آنها را بر مسير حق مىبرد . اگر چه شمشير بر فراز گردنش باشد ! » محمدبن كعب گويد گفتم : « اين را از او مىدانى و منصوبش نمىكنى ؟ » گفت : « اگر آنها را رها كردم بدانخاطر است كه آن كس كه بهتر از من است آنها را رها كرد . » . « 2 »
و بلاذرى در انساب الاشراف از واقدى روايت كند كه گويد : « عمر سخن از جانشين خود به ميان آورد . گفته شد : عثمان را چگونه مىبينى ؟ گفت : « اگر او را برگزينم اولاد ابومعيط را بر گردن مردم سوار مىكند . » گفته شد : زبير ؟ گفت : « در حال رضا مؤمن است و در حال خشم كافر ! » گفته شد : طلحه ؟ گفت : « بينى اش در آسمان و ماتحتش در آب است ! » گفته شد : سعدبن ابىوقاص ؟ گفت : « همراه گروه يورشگر ! يك قريه هم براى او زياد است ! » گفته شد : عبد الرحمن ؟ گفت :
هامش
( 1 ) - انساب الأشراف ، ج 5 ص 16 و نزديك به آن در طبقات ابنسعد ج 3 ق 1 ص 247 و شرح حال عمر در استيعاب و منتخب كنز العمال ج 4 ص 429 .
( 2 ) - رياض النضرة ، ج 2 ص 95 چاپ دوم مصر 1373 ه - .